ستور را تراشيد و راست كرد .
إقْتَطَعَ - اقْتِطَاعاً [ قطع ] من المالِ قطعةً : پارهاى از آن مال را گرفت ، - مالَ فلانٍ : مال فلانى را براى خود گرفت ، - ما في الإناءِ :
آنچه كه در جام بود نوشيد .
إقْتَطَفَ - اقْتِطَافاً [ قطف ] الثمَر : ميوه را چيد ، - الشيءَ : آن چيز را با شتاب گرفت ، - الكلامَ :
خلاصهء سخن را فرا گرفت .
إقْتَعَد - اقْتِعاداً [ قعد ] الدابَّةَ : ستور را براى سوار شدن خود اختصاص داد .
إقْتَفَى - اقْتِفَاءً [ قفو ] هُ : بدنبال او رفت ، - أَثَرَهُ : از او پيروى كرد ، بسان او عمل كرد ، - الرّجُلُ بأمرٍ : آن مرد را براى كارى برگزيد و اختصاص داد ، - الشيءَ : آن چيز را برگزيد ، - بِفلانٍ : خود را به فلانى اختصاص داد .
إقْتَفَرَ - اقْتِفَاراً [ قفر ] الأَثَر : در پس آن اثر رفت ، - العَظْمَ : گوشت را از استخوان با دندان كند .
اقْتفَلَ - اقْتِفَالًا [ قفل ] البابُ : درب بسته شد .
إقْتَلَعَ - اقْتِلَاعاً [ قلع ] : اين واژه مطاوع ( فَلَعَ ) است ، - الشيءَ : آن چيز را از بيخ كند ، آن چيز را به زور گرفت .
إقْتَلَفَ - اقْتِلَافاً [ قلف ] الظفَر : ناخن را بريد و از بيخ بر كند .
أَقْتمَ - اقْتَاماً [ قتم ] اليومُ : روز پر از گرد و غبار سخت شد .
إقْتَمَّ - اقْتِمَاماً [ قمّ ] ما على المائدة : آنچه كه در سفره بود خورد ، - الشيءُ : آن چيز سياه و تيره شد .
إقْتَمَحَ - اقْتِمَاحاً [ قمح ] السويقَ و الشرابَ : آرد و آب را با كف دست برداشت و به دهان فرو برد .
إقْتَمَشَ - اقْتِمَاشاً [ قمش ] القُماشَ : ريزهها و خردهها را از روى زمين برداشت و خورد .
إقْتَمَعَ - اقْتِمَاعاً [ قمع ] الشيءَ : آن چيز را برگزيد .
إقْتَنَى - اقْتِنَاءً [ قنو ] المالَ : مال گرد آورد و براى خود نگهداشت .
إقْتَنَصَ - اقْتِنَاصاً [ قنص ] الطيْرَ أو الظَّبْىَ : پرنده يا آهو را شكار كرد .
إقْتَنَعَ - اقتِنَاعاً [ قنع ] بالشيءِ : به آن چين قانع شد .
إقْتَهَى - اقْتِهَاءً [ قهي ] عن الطعام : ميل او از غذا برگشت .
إقْتَوَى - اقْتِوَاءً [ قوي ] الرجُلُ : آن مرد نيرومند شد ، - المتاعَ : متاع را پس از مزايده خريد ، - شيئاً بِشيءٍ : چيزى را با چيزى ديگر عوض كرد ، - على فُلانٍ : ويرا عتاب و نكوهش كرد .
إقْتَوَرَ - اقْتِوَاراً [ قور ] الشيءَ : ميان آن چيز را بگونهى دايره بريد .
أَقْثَأَ - إقْثَاءً [ قثأ ] المكانُ : در آن مكان خيار بسيار بدست آمد ، - القومُ : آن قوم داراى خيار بسيار شدند .
أَقْحَى - إقْحَاءً [ قحو ] تِ الأرضُ : زمين گل اقحوان يا بابونه رويانيد .
أَقْحَطَ - إقْحَاطاً [ قحط ] العامُ : سال خشك و بى باران شد ، - البلدُ : در آن شهر باران نيامد ، - النّاسُ : بر آن مردم باران نباريد ، - اللَّهُ الأرضَ : خداوند آن زمين را قحطى داد .
أَقْحَلَ - إقْحَالًا [ قحل ] الشيءَ : آن چيز را خشك كرد .
أَقْحَمَ - إقْحَاماً [ قحم ] هُ في الأمر : بدون مطالعه وى را در آن كار دخالت داد ، - فَرَسَهُ النهرَ :
اسب خود را به عنف داخل رودخانه كرد ، - الكلمَةَ : كلمه را ميان دو كلمهاى بهم پيوسته مانند مضاف و مضاف اليه در آورد مانند : « قَطَعَ اللَّهُ يَدَ و رِجْلَ مَن قَالها » كه در اينجا كلمهى ( رِجْل ) ميان ( يَد ) و ( مَن ) آمده است .
أُقْحِمَ - [ قحم ] القومُ : آن قوم كه به سرزمين آنها قحطى آمده بود خانههاى خود را رها كردند و به روستائى كه در آن آب و سبزه بود رفتند .
الأَقْحُوَان - ج أَقَاحِيّ و أَقَاحٍ [ قحو ] ( ن ) : بوته گلى است داراى شكوفهى سفيد و برگهاى ريز بسان دندان . نام ديگر آن ( البَابُونج ) بابونه مىباشد .
الأُقْحُوَانة - [ قحو ] ( ن ) : واحد ( الأُقْحوان ) است .
أَقْدَرَ - إقْدَاراً [ قدر ] اللَّهُ فلاناً على كذا : خداوند فلانى را بر چيزى توان و قدرت داد ، - الإنسانُ : در ديگ غذا پخت .
الأَقْدَر - [ قدر ] : افعل تفضيل است .
أَقْدَمَ - إقْدَاماً [ قدم ] فلاناً : فلانى را در پيشاپيش قرار داد ، - يميناً : سوگند خورد ، - على قِرْنه : بر همتاى خود دلير شد ، - على الأَمرِ : در انجام آن كار شتاب كرد ، - هُ البلدَ : او را به آن شهر فرستاد ، - على العَيب : به عيب و ننگ راضى شد .
الأَقْدَم - [ قدم ] : اسم تفضيل است ، - ( ح ) :
شير .
أَقْذَى - إقْذَاءً [ قذي ] عينَهُ : در چشم او خاشاك انداخت .
أَقْذَرَ - إقْذَاراً [ قذر ] هُ : آن را چركين يافت ، - فلاناً : فلانى را خسته كرد .
أَقْذَعَ - إقْذَاعاً [ قذع ] فلاناً : فلاني را ناسزا و دشنام گفت ، - لِفُلانٍ : با فلانى بد زبانى كرد ، - القولَ : سخن را زشت و ناستوده گفت ، - الرَّجُلُ : دشنام و ناسزا گفت .
الأَقْذَع - [ قذع ] : فاحش ، آنچه كه بيش از اندازه باشد .
أَقَرَّ - إقْرَاراً [ قرّ ] : به سرما در آمد ، - اللَّهُ الرجُلَ : خداوند آن مرد را سرما زند ، - اللَّهُ عينَهُ و بعينِه : خداوند آنچه را كه آن مرد مىخواهد به او بدهد و سعادتمند كند ، - فلاناً فى المكان : فلانى را در آن مكان جاى داد ، - العَامِلَ على العَمَلِ : آن كارگر را به كار گمارد ، - الرَّجُلُ : آن مرد آرام و فرمانبردار شد ، - بالحقّ : به حق اعتراف كرد ، - الكلامَ لهُ : سخن را با روشنى بيان كرد تا بداند ، - الطَّائرَ فى عشّهِ :
پرنده را در لانهاش جاى داد و آن را رها كرد .
الأَقَرّ - [ قرّ ] : افعل تفضيل است ؛ « ايُّ الأيّام اقَرّ » : كداميك از روزها سردتر است .