تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 994

مساهمون:

ص٩٩٤
، - تِ الْحِجَارةُ حَافِرَه : سنگ كناره‌هاى سم ستور را زخمى و پاره پاره كرد ، - القومُ : آن قوم در راه مسافرت پياده شدند كه پس از استراحت دوباره به راه افتند .
الوَقْع - مص ، صداى زدن و خوردن چيزى به چيزى ديگر ؛ « سَمِعْتُ وَقْعَ حافِر الدابَّةِ و وَقْعَ المطر » : صداى سم ستوران و صداى ريزش باران را بر روى زمين شنيدم ، اثر گذاردن ؛ « كان له احْسنُ وَقْعٍ فى النفوس » : بهترين اثر را در دل مردم گذارد ، جاى بلند بر كوه ، ابرى كه در آن اميد باران باشد ، سنگ ريزه و شنهاى كوچك ، « لِفُلانٍ وَقْعٌ عند الأمير » : فلانى نزد حاكم و يا امير قدر و منزلتى دارد .
الوَقَع - مص ، شن و سنگريزه‌هاى كوچك .
الوَقِع - آنكه گوشت كف پاى او در اثر راه رفتن بر روى سنگلاخ و زمين سخت درد گرفته باشد ، ابرى كه به اميد باران آن باشند .
الوُقَّع - « طيْرٌ وُقَّعٌ » : پرنده اى كه بر روى درخت يا زمين فرود آيد .
الوَقْعَة - ج وَقَعَات : اسم مرّه از ( وَقَعَ ) است ، صدمه و آسيب جنگ ، خواب در پايان شب ، اسم است از ( وَقَعَ الطائرُ ) فرود آمدن پرنده از پرواز ؛ - « وَقْعَةُ السيفِ » : فرود آمدن شمشير با زدن ، - و در زبان متداول بر يك بار غذا خوردن اطلاق مىشود .
الوِقْعَة - اسم نوع از ( وَقَعَ ) است .
الوَقَعَة - مفرد ( الوَقَع ) است .
وَقَفَ - - وَقْفاً و وُقُوفاً : ايستاد ، - فى المسألةِ : در موضوع شك كرد ، - القارئُ على الكلمة : خواننده در قرائت خود آخر كلمه را ساكن كرد و آن را به كلمهء بعد وصل نكرد ، - على الأمرِ : آن امر را فهميد و آگاه شد ، - وَقْفاً الدابَّةَ : ستور را از راه رفتن متوقف كرد ، - ه عن الشيءِ : او را از آن چيز منع كرد ، - فى وجهه : در روى او ايستاد و اعتراض كرد ؛ « لا يَقِفُ دونه شيءٌ » : چيزى جلوى او را نميگيرد ، چيزى مانع آن نميشود ، - على الحياد : بى طرف شد و به هيچ جهت يا گروهى گرايش نداشت ، - الدّارَ : خانه را در راه خدا وقف كرد ، - « وقفها له و عليه » : خانه را بنام او وقف كرد ، - الأمرَ على حضور فلانٍ : كار را موكول به حضور فلانى دانست و آن را نگهداشت ، - ه على الذَّنْبِ : او را بر گناه آگاه كرد ، - القِدْرَ بالميقاف : با قاشق چوبى ديگ را بهم زد تا از جوش بيفتد ، - عليه : او را مشاهده كرد ، - وِقِّيفَى النّصرانى : با مسيحيت پيمان بست .
وَقَّفَ - تَوْقِيفا [ وقف ] ه : او را ايستاند ، باز داشت كرد ، - القارِئَ : مواضع وقف را به خواننده آموزش داد ، - الدابَّة : ستور را نگهداشت ، - الجيشُ : لشكريان يكى پس از ديگرى ايستادند ، ، - الفرسَ : اسب را از راه رفتن باز داشت ، - المرأةَ : بر دست زن دستبند آويخت ، - السَّرْجَ : زين را به گونه اى درست كرد كه پشت را زخم نكند ، - الحديثَ : حديث و سخن را بيان نمود ، - المرأةُ يَدَيْهَا بالَحنّاء : زن دستهاى خود را حنا بست ، - فلاناً على ذَنْبِه : او را به گناهش آگاه كرد .
الوَقْف - مص ، بريدن كلمه از كلمهء ما بعد خود ، دستبند ساخته شده از عاج يا هر گونه دستبند ، - عند اهل العروض : ساكن كردن هفتمين حرف متحرك از جزء مانند ساكن كردن تاء در مفعولات ، - من التُّرْس : سپرى كه دور آن از شاخ يا آهن ساخته شده باشد ، - ج أوقاف و وقوف عند الفقهاء : حبس كردن عين ملك و مصرف منفعت آن در راه خدا كه بر آن ( وقف ) اطلاق مىشود .
الوَقْفَة - اسم مرّة از ( وَقَفَ ) است ، شك و ترديد ، - من التّرس : مرادف ( الوَقْف ) سپرى كه دور آن شاخ يا آهن ساخته شده باشد .
وَقَلَ - - وَقْلًا : يك پاى خود را بلند كرد و پاى ديگر را بر زمين ثابت نمود ، - فى الجَبَل : از كوه بالا رفت .
الوَقُل - من الخيل : اسبى كه از كوه بالا رود .
الوَقَل - سنگريزه ، بيخ شاخه‌هاى بريدهء نخل خرما كه بالا رونده به كمك آنها به آسانى از درخت بالا رود .
الوَقل - من الخيل : اسبى كه از كوه بالا رود .
الوُقْنَة - ج وُقنات : آشيانهء پرنده .
الوَقْواق - [ وقوق ] : ترسو ، - ( ح ) : پرنده اى كه تخم خود را زير بال نگه نمىدارد و آن را در آشيانهء برخى ديگر از مرغان مىافكند - عند العَامّة : در زبان متداول به معناى مردى است كه هذيان گويد و سخن بى اعتبار بر زبان آورد .
الوَقْوَاقَة - [ وَقوق ] من الرجال : مرد يا زن پر گوى ، و در زبان متداول به معناى زن پر گوى هذيان گوى مىباشد .
الوَقُود - مواد سوختى ، موادى كه از آن با آتش گرفتن گرما توليد شود . مانند ( وَقُود الطَّائرة ) : مواد سوختى هواپيما .
الوَقُور - ج وُقُر ، للمذكَّر و المؤنَّث : آنكه با وقار و شكوه است . در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود .
الوُقوُع - مص ، « طَيْرٌ وُقُوعٌ » : پرنده اى كه بر روى درخت يا زمين فرود آيد .
وَقْوَقَ - وَقْوَقَةٌ [ وقوق ] الرجُلُ : آن مرد ناتوان شد ، و در زبان متداول به معناى آن است كه فلانى هذيان گفت ، - الْكَلْب : سگ زوزه كشيد ، - الطَّائرُ : پرنده آواز داد .
وَقِيَ - يَوْقَى وَقىً [ وقي ] : الفرس من الحفا : سم اسب از راه رفتن بسيارساييده شد .
الوُقِيَّة - ج وُقِيّ و وَقَايَا [ وقي ] : مرادف ( الأوقِية ) است كه وزن آن برابر با دوازده درهم است .
الوَقِيح - « رجُلٌ وَقِيحُ الوجه » : پر رو و بى شرم .
الوَقِيد - آنچه كه با آن آتش افروزند ، و در زبان متداول به معناى آتش است .
الوَقِير - خوار و زبون ، استخوان ضربه خورده ، گروهى از مردم ، گلهء گوسفند ،
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 994 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار