وَقَحَ - - قِحَةً وقَحَةً : بى شرم و حيا شد و به كارهاى زشت و قبيح مبادرت كرد ، - حافِرُ الدابَّةِ : سم ستور سخت شد .
وَقِحَ - يَوْقَحُ وَقَحاً : مرادف ( وَقَحَ ) است .
وَقُحَ - يَوْقُحُ وَقَاحَةً و وُقُوحَةً : مرادف ( وَقَحَ ) است .
وَقَّحَ - تَوْقِيحاً [ وقح ] الحوضَ : حوض را با گل و سنگ اصلاح و تعمير كرد ، - حافِرَ الدّابَّةِ : سم ستور را با روغن داغ نرم كرد .
الوَقِح - بى شرم و حيا و زشتكار .
وَقَدَ - - وَقْداً و وَقَداً و وُقُوداً و وَقَدَاناً وقِدَةً :
درخشيد ، - تِ النارُ : آتش روشن شد .
وَقَّدَ - تَوْقِيداً [ وقد ] النارَ : آتش را روشن كرد .
الوَقْد - مص ، آتش ، و در زبان متداول به معناى هيزم و مانند آنست كه با آن آتش روشن شود .
الوَقَد - مص ، آتش
الوَقْدَة - اسم مرّه از ( وَقَدَ ) است ، سختترين گرما .
وَقَرَ - يَقِرُ وَقْراً تْ أُذنُه : گوش او سنگين شد و يا شنوائى او از دست رفت ، - العَظْمَ :
استخوان را شكافت ، - وَقْراً و وُقُورَةً فى بيته :
در خانه خود با جلال و شكوه نشست ، - قِرَةً و وَقَارَةً و وَقَراً الرجُلُ : با وقار شد .
وَقِرَ - يَوْقَرُ وَقْراً تْ أُذُنُه : گوش او سنگين و يا اينكه كر شد و شنوائى را از دست داد .
وَقُرَ - يَوْقُرُ وَقَارَةً و وَقَاراً الرجُلُ : آن مرد با وقار و جلال و شكوه بود ، آن مرد ثابت و استوار شد .
وُقِرَ - ت أُذُنُه : مرادف ( وَقِرَت ) است ، - العَظْمُ : استخوان ضربه خورد و شكاف برداشت .
وَقَّرَ - تَوْقِيراً [ وقر ] للشيءِ : براى آن چيز نشانهها و آثارى قرار داد ، - الشّيخَ : پير مرد را بزرگ و احترام داشت ، - فلاناً : فلانى را زخمى كرد ، - الدابَّة : ستور را رام و آرام كرد .
الوَقْر - مص ، - ج وُقُور : ضربه و شكاف در ساق دست يا پاى ، فرو رفتگى يا شكاف در سنگ يا استخوان و جز آن .
الوِقْر - ج أَوْقَار : بار سنگين ، ابر پر آب و باران .
الوَقُرُ - من الرجال : مرد با وقار و با شكوه .
الوَقْرَة - ج وَقَرَات : اسم مرّه از ( وَقَرَ ) است ، گودى و فرو رفتگى يا شكاف در سنگ و يا استخوان ؛ « وَقْرَةُ الدهر » : سختى زمانه و دشوارى روزگار ؛ « الوَقَرَات » : آثار و نشانهها .
الوَقَرِيّ - چوپان گوسفندان ، فراهم آورندهء گوسفندان .
وَقَصَ - - وَقْصاً عُنُقَه : گردن او را شكست ، - تِ العُنُقُ : آن گردن شكسته شد ، - تْ بِه الدابَّةُ : ستور او را بر زمين انداخت و گردنش شكست ، - الشيءَ : آن چيز را معيوب و كم كرد .
وَقِصَ - يَوْقَصُ وَقَصاً : گردن او از آغاز كوتاه بود .
وُقِصَ - الرجُلُ : گردن آن مرد كوفته و خرد شد .
وَقَّصَ - تَوْقيصاً [ وقص ] عُنُقَه : گردن او را شكست ، - السّبعُ : جانور درنده شكار را گرفت و خورد ، - الطَّائرُ : پرنده چيز گنديده را خورد ، - على النّار : بر روى آتش هيزم انداخت .
الوَقْص - مص ، عيب ، - فى العروض :
انداختن حرف دوم متحرك از كلمه در ( متفاعلن ) .
الوَقَص - مص ، ، - ج أوقَاص : ريزههاى چوب كه با آن آتش افروزند .
الوَقْصَاء - مؤنث ( الأَوْقَص ) است و گاهى صفت ( عُنق ) گردن قرار مىگيرد و گفته مىشود « عُنُقٌ وَقْصَاء » : گردنى كوتاه .
وَقَعَ - - وُقُوعاً الشيءُ من يدي : آن چيز از دستم افتاد ، - الحقُّ : حق استوار شد ، - الْقَولُ عَليهم : واجب شد ، - تِ الإِبلُ :
شتران فرو نشستند ، - تِ الدوابّ : ستوران زانو زدند و خوابيدند ، - ربيعٌ بالأرض : نخستين باران پائيزى به زمين رسيد ، - الطَّيرُ على شَجَرٍ أَوْ أَرضٍ : پرنده بر روى درخت يا زمين فرود آمد ، - فى الشرَك : در دام افتاد ، - فى أَرْضٍ فلاةٍ : در بيابان بى آب و علف افتاد ، - الرَّجُلُ فى عمله : مرد در كار خود نرمى و ملايمت نشان داد ، - فى العملِ : آغاز به كار كرد ، - الكلامُ فى نفسِه :
سخن در او اثر كرد ، - الأمْرُ : آن كار به وقوع پيوست ؛ « وَقَعَ له وَاقِعٌ » : حادثه اى براى او پيش آمد ، - وُقوعاً و وَقِيعَةً في فلان : فلانى را دشنام داد و به او ناسزا گفت ، - وَقعاً الى كذا : با شتاب بسوى چيزى رفت ، مِن كذا او عَن كذا : از فلان چيز امتناع و خوددارى كرد ، - النصلَ بالمِيقَعَة : پيكان را با سوهان تيز كرد ، - البعيرَ : دو طرف سرين شتر را به گونهء دايره داغ كرد ، - وقعاً و وَقْعَةً بالأعداء :
با دشمن بيش از اندازه پيكار كرد و بسيارى را كشت ؛ « وَقَعَ عند فلانٍ موقعاً حسناً » نزد فلانى بهره و منزلت يافت ؛ « هذه نَعْلٌ لا تقع على رجْلِى » اين كفش به اندازهء پاى من نيست .
وَقِعَ - يَوْقَعُ وَقَعاً : پاى برهنه شد ، گوشت پاى او در اثر راه رفتن بر روى سنگلاخ و زمين سخت درد گرفت .
وُقِعَ - في يده : پشيمان شد مانند ( سُقِطَ فى يده )
وَقَّعَ - تَوْقِيعاً [ وقع ] الكتابَ أو الصكَّ : نامه يا چك را امضاء كرد ، - العهدَ او الفَرْمَانَ :
بر روى پيمان يا فرمان مهر سلطانى زد ، - الكاتبُ الكتابَ : نويسنده كتاب را ويرايش و مطالب اضافى آن را حذف كرد ، - المطرُ الأرضَ : باران بعضى از قسمتهاى زمين را سبز كرد و رويانيد ، - تِ الإبلُ :
شتران زانو زدند و خوابيدند ، - الوَبَرُ ظهر البعير : كرك بر روى پشت شتر اثر گذاشت ، - ظَنَّه على الشّيءِ : آن چيز را ارزيابى كرد و بهاى آن را پائين آورد ، - على فلانٍ : فلانى را مورد سوء ظن قرار داد ، - الصيْقلُ على السّيف : با سوهان خود شمشير را تيز كرد