تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه رابى بنيامين تودولايى ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
شمشير گذراندند و با غنايم بسيار دوباره به سرزمين خود برگشتند . ساليان دراز بود كه چنين حادثه‌اى در ايران روى نداده بود . وقتى اين خبر به پادشاه رسيد ، از شدت خشم بدون در نظر گرفتن هيچ خطرى قسم خورد آن‌ها را نابود كند . تمام سپاه خود را جمع كرد و در جست‌وجوى راهنمايى بود كه راه را به آن‌ها نشان دهد . مردى كه از همان قبيله كفار تورس بود ، حاضر شد اين كار را انجام دهد . پادشاه وعده داد كه اگر به قول خود عمل كند ، ثروت زيادى به او خواهد داد و از او پرسيد : براى گذشتن از اين صحراى بزرگ چه‌قدر آذوقه لازم است ؟ مرد جواب داد : براى رسيدن به آن‌جا پانزده روز در راه خواهيد بود و در اين فاصله هيچ چيز در سر راه خود پيدا نمىكنيد ، بنابراين بايد براى اين مدت آب و آذوقه همراه داشته باشيد . طبق گفته‌ى راهنما عمل كردند . پانزده روز تمام شد ولى هنوز هيچ چيز ديده نمىشد ، سربازان و چهارپايان به تدريج از گرسنگى و تشنگى تلف مىشدند . پادشاه راهنما را صدا زد و پرسيد : پس چه شد آن قولت كه دشمن را به ما نشان مىدهى ؟ مرد گفت كه احتمالا راه را گم كرده است . پادشاه خشمگين شد و دستور داد آن مرد فريب‌كار را سر ببرند . اما به سپاه