مقراض را برداشته شكم خود را پاره كردم . خون سرازير شد كه آمدند جراح آوردند بخيه كردند . من ابدا در مجمع آن اشخاص كه كاغذنويسى و كاغذپرانى مىكردند نبودم . آقا سيد جمال الدين كه اينجا آمده بود بعضيها تقريرات او را مىشنيدند مثل ميرزا عبد اللّه طبيب ، ميرزا نصر اللّه خان و ميرزا فرج اللّه خان ، گرم مىشدند مىرفتند . بعضى كاغذها مىنوشتند به ولايات مىفرستادند كه از خارج تمبر پست مىخورد برمىگشت مجمع ، آنها را ميرزا حسن خان نوادهء صاحبديوان گرم نگاه مىداشت ، بجهة اينكه سيد را ديده كلماتش را شنيده بود . بعضى از رفقاشان هم مشغول كلاه درست كردن بودند ، مثل حاج سياح كه مىخواست ظل السلطان را شاه كند و يكى ديگر را صدراعظم .
خلاصه بعد كه اينها را گرفتند يك روز آمدند گفتند شما بيائيد اميريه آقا شما را مىخواهد ببيند . ما را گذاردند توى كالسكه بردند اميريه ديديم سربازهاى گارت وارد شدند و يك حالتى كه همهء ماها متوحش شديم ميرزا نصر اللّه خان ميرزا فرج اللّه خان بنا كردند همديگر را وداع كردن ، يك اوضاعى برپا شد . بعد ما را نشاندند توى كالسكه با سوار و دستگاه بردند قزوين ، در نه ساعت به قزوين رساندند . آنجا سعد السلطنه اگرچه خيلى سخت بود ولى ترتيب زندگى ما فراهم بود . در آن مدتى كه ما آنجا بوديم شورش « رژى » برپا شد و بعد از شانزده ماه آمدند مژده دادند كه مرخص شديد . خياط آمد به اندازه قد هريك از ما لباسى دوختند ما را فرستادند طهران . يكراست رفتيم اميريه در آنجا بعضى كه پول داشتند براى آقا چيزى از آنها گرفتند دو نفر هم بابى ميان ما بودند يكى از آنها هم پول داشت داد و مرخص شد . سايرين هم مرخص شدند باز من بدبخت را بردند با يك نفر بابى ديگر به انبار . چهارده ماه در انبار بودم . يك روز توى انبار بناى دادوفرياد گذاشتم كه اگر كشتنى هستم بكشند اگر بخشيدنى هستم ببخشند اين چه مسلمانى است . حاجب الدوله با يك دسته ميرغضب آمدند عوض استمالت ما را به چوب بستند يك چوب كاملى به من زدند ، تا اينكه از انبار خلاص شدم هر چه فكر كردم عقلم به اينجا رسيد كه بروم خود را به امامجمعه ببندم او هم رئيس ملت است هم اجزاى دولت ، در همانجا در منزل آقاى امام خدمت صدراعظم رسيدم . عريضه دادم بعد از چند روز ديدم نايب محمود فرستاد پيش فراشباشى به امامجمعه گفت ميرزا رضا را بگوئيد آقا مىخواهد پولش بدهد ، من تحاشى كردم از رفتن ، امام گفت برو ضررى ندارد . آمدم خدمت آقا اول به من گفت تو به منزل صدراعظم چرا رفتى ؟ گفتم نرفتم . بعد نايب محمود گفت بيا دم صندوقخانه پول بگير . رفتم آنجا ديدم حسين خان صندوقدار يك چيزى به گوش نايب محمود خان گفت ، او هم گفت بيا برويم كاروانسراى وزيرنظام حواله كنم از تاجر بگير . ما رفتيم ديدم باز مرا بردند انبار خلاصه چهار سال و
انقلاب مشروطيت ايران ( فارسي ) — صفحة 95
مساهمون: ادوارد براون
ص٩٥