تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انقلاب مشروطيت ايران ( فارسي ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
كتك و پشت گردنى زياد كه خوردم پولم را گرفتم ، ديگر پيش او نرفتم تا پنج شش سال كه همهمهء رژى در ميان مردم افتاد . وكيل الدوله فرستاد عقب من كه بيا حضرت و الا مىخواهد ترا ملاقات كند ، رفتم اول از من پرسيد من شاه مىشوم يا نه ؟ گفتم اگر جذب قلوب بكنى شاه مىشوى گفت وزراى خارجه اينجا هستند قبول نمىكنند گفتم وقتى كه ملت كارى را كرد خارجه چه مىتوانند بگويند . س - پس شنيدم به آقا وعدهء سلطنت داده بودى و گفته بودى اگر تو جلو بيفتى من هفتاد هزار نفر دور تو جمع مىكنم شاه مىشوى . ج - آخر وكيل الدوله به من گفت آقا اين تالار بزرگ را براى صف سلام ساخته است خيال سلطنت دارد از اين حرف‌ها بزن خوشش مىآيد من هم گفتم . بعد آقا گفت شنيدم تو بعضى اطلاعات دارى خدمت به دولت است و به ملت . من گفتم بلى در ميان طبقات مردم از وزراء ، ملاها ، تجار و غيره اين گفتگو هست بايد فكرى كرد ، جلوگيرى كرد . بعد از وعده و قسم‌هاى زياد كه حضرت و الا مرا مطمئن كردند و بردند خانهء وكيل الدوله عبد اللّه خان والى در آن‌جا بود با آن سيدى كه يك وقتى به صدراعظم تعرض كرده بود عمامه‌اش را برداشته بودند به من گفتند تو يك كاغذى بنويس به اين مضمون كه « اى مؤمنين ، اى مسلمين امتياز تنباكو رفت ، قندسازى رفت ، راه اهواز رفت . بانك آمد . راه تراموه آمد و مملكت به دست اجنبى افتاد حالا كه شاه در فكر نيست خودمان چاره كنيم . » س - اين‌ها همه كه اسباب ترقى بود شماها اگر طالب ترقى ملت هستيد چه جاى شكايت بود ؟ ج - بلى اگر به دست خودمان مىشد اسباب ترقى بود ، نه به دست خارجه ، خلاصه گفتند اين نوشته را بنويس ما مىدهيم به شاه مىگوئيم در مسجد شاه افتاده بود پيدا كرديم ، آن‌وقت اصلاحى خواهند كرد . من نمىنوشتم اصرار كردند ، من هم نوشتم ، تمام هم نكرده بودم كه از دست من گرفته مثل اين‌كه گنج پيدا كردند قلمدان را زود جمع كردند ، از شدت خوشحالى چاقو و مقراض را فراموش كرده ، بعد بناى تهديدات را گذاردند كه رفقايت را بگو . داغى آوردند ، هرچه گفتم رفقاى من كسى نيستند ، ميان همهء مردم اين حرف‌ها هست ، من حالا كه را گير بدهم ؟ هربيچاره كه يك روزى به من مراوده داشته حالا گير بدهم نشد . من ديدم حالا وقت جان فدا كردن است به چاقو نظر انداختم رجب على خان ملتفت شد چاقو را برداشت . نگاه كردم مقراض را پاى بخارى ديدم به عبد إله خان گفتم ترا به اين قبله كه به طرف آن نشسته‌اى مقصود چيست ؟ گفت مقصود اين است رفقايت را بگوئى ، گفتم تشريف بياوريد تا به شما بگويم او را كشيدم به طرف بخارى آن‌وقت
انقلاب مشروطيت ايران ( فارسي ) — صفحة 94 | ادوارد براون / مهرى قزوينى