تايمز مايه شكرگزارى است ! . . . »
يادداشت شمارهء 24 ( در مورد اعدام شيخ فضل اللّه )
ميرزا محمد مىنويسد : براساس بيانات شمارى از افراد قابلاعتماد ، كه هنگام اعدام شيخ فضل اللّه حضور داشتند ، داستان بوسيدن طناب دار دروغ است . وى فقط گفت ، « در روز قيامت اين افراد - يعنى قضات و اعدامكنندگان من - به خاطر اين كار به من جواب خواهند داد . نه من يك « مرتجع » بودم و نه سيد عبد اللّه [ بهبهانى ] و سيد محمد [ طباطبائى ] « مشروطهخواه » : مسئله صرفا اين بود كه آنها مىخواستند بر من تفوق جويند و من مىخواستم بر آنها برترى يابم و هيچ مسئلهء اصول « ارتجاعى » يا « مشروطه » در ميان نبود . گفته مىشود كه در آخرين لحظه وى اين شعر را خوانده است :
« اگر بار گران بوديم رفتيم * اگر نامهربان بوديم رفتيم »
سپس بدون آنكه هيچگونه احساس يا ترسى نشان دهد به اعدامكنندگان خود ، كه منتظر انجام وظيفهء خويش بودند ، گفت : « كارتان را انجام دهيد ! » وى با عبا و عمامهاش اعدام شد . امّا فقط ده دقيقه حلقآويز باقى ماند و سپس جسدش از دار پائين آورده شده و به بستگانش تحويل گرديد . پسر بزرگ وى ، ميرزا مهدى - كه خيرخواهانهترين توصيف در مورد رفتار وى آنست كه گفته شود وى ديوانه بود - در پاى چوبه دار ايستاده و به پدرش ناسزا مىگفت و به مجاهدين اصرار مىكرد كه اين كار غمانگيز را هرچه سريعتر پايان دهند .
« من شخصا دو سال با شيخ فضل اللّه درس خواندم و مدت چهار سال به دو فرزندش ضياء الدين و حاجى ميرزا هادى زبان عربى درس مىدادم من تمامى آنها را به خوبى مىشناسم : آنها آقايانى خوب و رقيقالقلب بودند و من فقط مىتوانم پايان غمانگيز شيخ فضل اللّه را به شانس بد و سرنوشت شوم نسبت دهم .
اعضاى « محكمه قضاوت على » كه شيخ فضل اللّه را محاكمه و محكوم ساختند ، عبارت بودند از :
1 . شيخ ابراهيم زنجانى ، نماينده زنجان .
2 . ميرزا محمد ، سردبير روزنامه نجات .
3 . جعفر قلى خان بختيارى .
4 . سيد محمد ملقب به « امامزاده » ، امامجمعهء فعلى ، فرزند امامجمعه فقيد .