تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انقلاب مشروطيت ايران ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
ستار خان ، كه به‌نظر مىرسيد موفقيت فاسدش كرده باشد ، نوميد شده بود . يا شايد قبل از برجسته و مشهور شدن در راه بدى قرار گرفته بود . . . تصور مىكنيم كه در مورد شايستگى آقاى باسكرويل در قرار گرفتن در رديف شهدا ترديدى نباشد ، شايد شايسته بيش از آن باشد زيرا دلايل بسيار زيادى براى نوميد شدن وى وجود داشت و با اين وصف او پابرجا باقى ماند . البته ميسيون مذهبى ، بدليل موقعيتش ، از حمايت از يك آرمان سياسى ، احتراز مىكرد و اقدام آقاى باسكرويل اقدامى شخصى بود . »

يادداشت شمارهء 22 ( در مورد ستار خان )

از اطلاعاتى كه از سوى منابع مختلف و قابل‌اعتماد ، از زمانى كه بخش مربوط به محاصرهء تبريز در زير چاپ قرار داشت ، دريافت داشته‌ام متأسفانه ترديدى وجود ندارد كه ستار خان طى بخش بعدى محاصره و پس از آن به‌طور غم‌انگيزى رو به بدتر شدن گذارد . روايت ذيل از سوى خبرنگارى ارسال گرديده كه من به قضاوت وى اطمينان دارم و در موقعيتى قرار داشت كه مىتوانست عقيدهء درستى داشته باشد . من با كمال تأسف روايت او را نقل مىكنم ، امّا از آنجا كه هدف يك تاريخنويس بايد صرفا بيان حقيقت باشد ، احساس مىكنم كه حق ندارم اين روايت را مكتوم بدارم . « در رابطه با ستار خان ، اميدوارم كه شما در ستايش از وى در رابطه با تاريخ مشروطيت راه اعتدال را پيش خواهيد گرفت . من در حالى كه يكى از ستايشگران پرشور ستار خان بودم ، به تبريز رفتم و با يك توهّم زدوده شده ديگر از آنجا بيرون آمدم . ستار خان يك سوداگر اسب بىسواد و جاهل قره‌داغى است كه در مورد مفهوم مشروطيت چيز بيشترى از رحيم خان نمىداند . وى نوعى لوطى در تبريز بود و قبل از كودتاى ژوئيه 1908 به عنوان يك « فدايى » ثبت‌نام نموده بود . هنگامى كه مبارزه در تبريز آغاز گرديد وى شجاعت و روحيه رهبرى قابل‌توجهى از خود نشان داد كه توانست سلطهء خود را بر لوطىهاى محلهء خويش محرز نمايد . وى خصوصياتى از كلود دووال ، يك راهزن دلير ، را در خود دارد كه فاقد افكت‌هاى نمايشى نيز نمىباشد . اين خصوصيات بدون ترديد وى را بسوى اقدامات مناسب در منازعه رهنمون گرديد و من نيز ، همچون ديگر افراد ، آماده‌ام كه دين عظيم ايرانيان به او را به رسميت بشناسم . داستان مبارزه تبريز ، طى تابستان 1908 ، داستان غريبى است . عملا ظرف سه هفته پس از كودتا ، همه چيز به پايان رسيد . مليّون تسليم شده بودند ؛ باقر خان كه يك گردن‌كلفت ترسو بود ، يك پرچم روسى را بر فراز منزل خود افراشته بود ؛ و رحيم خان شهر را در