گفتند : آيا شيعيانش را مىشناسد ؟ فرمود : آرى ، همهشان را مىبيند . گفتند : پس آيا ما شيعهء تو هستيم ؟ فرمود : آرى همه شما . گفتند : نشانى آن را به ما بفرماى . فرمود : نام شماها و نام قبيلههايتان را مىگويم . عرض كردند : بفرماييد ، پس نام خود و قبايلشان را بيان كرد . عرضه داشتند : راست گفتى . فرمود : و خبر مىدهم شما را از آنچه مىخواستيد بپرسيد دربارهء آيهء شريفهء :
كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ ؛
« 1 » همچون درخت پاكيزهاى كه ريشهاش پايدار است و شاخه در آسمان دارد . عرض كردند : راست گفتى . فرمود : ما آنقدر كه بخواهيم از علم به شيعيانمان مىدهيم . سپس فرمود : به اين مقدار قانع مىشويد ؟ گفتند : به كمتر از اين قانع مىشويم . « 2 »
2 - در كمال الدين از حسن بن وجناء نصيبى آمده كه گفت : در پنجاه و چهارمين حج خود ، زير ناودان كعبه پس از نماز عشاء در حال سجده بودم و در دعا ، ناله و زارى مىكردم كه ناگاه كسى مرا جنباند و گفت : اى حسن بن وجناء برخيز . گويد : برخاستم ديدم كنيزكى است زردرنگ و لاغراندام . گمان كنم بيش از چهل سال داشت ، جلو من به راه افتاد ، و من بدون سؤال در پى او راه افتادم تا به خانهء حضرت خديجه عليها السلام رسيد ، در آن خانه اتاقى بود كه در آن وسط حياط باز مىشد و پلّههايى از چوب ساج داشت كه بالا مىرفت ، كنيزك بالا رفت ، آنگاه صداى شخصى را شنيدم كه : اى حسن ! بيا بالا . پس بالا رفتم و بر در اتاق ايستادم كه حضرت صاحب الزمان عليه السّلام فرمود : اى حسن ! گمان مىكنى كه از من پنهانى ؟ به خدا قسم ! هربار به حج آمدى با تو بودم .
سپس احوال مرا بيان فرمود ، پس بيهوش به رو افتادم ، پس احساس كردم دستى به من خورد از جاى برخاستم ، به من فرمود : در مدينه در خانهء جعفر بن محمد عليهما السلام اقامت كن و در فكر آب و غذا و لباس مباش ، سپس دفترى به من داد كه در آن دعاى فرج و ذكر صلواتى بر آن حضرت نوشته شده بود ، و فرمود : اين دعا را بخوان و اينطور بر من صلوات بفرست ، و اين دفتر را جز به كسانى كه سزاوار هستند از دوستانم نشان مده ، كه خداوند جلّ جلاله تو را موفق خواهد داشت .
عرض كردم : اى آقاى من ! پس از اين ديگر شما را نمىبينم ؟ فرمود : اى حسن ! هروقت خدا بخواهد ( خواهى ديد ) .
هامش
( 1 ) . سوره ابراهيم ، آيه 24 .
( 2 ) . الخرايج : 92 .