آن آويخته بود ، پس بادى وزيد و گوشهاى از آن پرده بالا رفت و نوجوانى ديدم در حدود چهار سالگى ، انگار پارهاى از ماه بود ، به من فرمود : اى كامل بن ابراهيم ! بدنم لرزيد و به دلم افتاد كه فورى بگويم : لبّيك اى سيّد من . فرمود : آمدى كه از ولىّ و حجت خدا سؤال كنى كه وارد بهشت نمىشود مگر آنكه معرفتش مانند تو باشد و سخن تو را بگويد . گفتم : آرى به خدا سوگند .
فرمود : بنابراين عدهء كمى وارد بهشت مىشوند . به خدا قسم ! وارد بهشت مىشوند گروهى كه آنها را حقيه مىگويند . عرض كردم : اى سرور من ! اينها كيستند ؟
فرمود : قومى كه از روى علاقه و محبت به امير المؤمنين عليه السّلام به حقّ او قسم مىخورند ولى حقّ و فضل آن حضرت را نمىشناسند .
سپس مقدارى سكوت كرد بعد فرمود : همچنين آمدهاى كه دربارهء حرفهاى مفوّضه بپرسى .
آنها دروغ مىگويند . بلكه دلهاى ما محلّ مشيّت الهى است ، پس هرچه خدا بخواهد ما مىخواهيم ، « و ما تشآؤون إلّا أن يشآء اللّه » .
آنگاه پرده به حال سابق برگشت ، من ديگر نمىتوانستم آن را بالا بزنم . پس حضرت ابو محمد عليه السّلام نگاهى به من افكند و تبسمكنان فرمود : اى كامل بن ابراهيم ! چرا نشستهاى ؟ در حالىكه حجّت بعد از من ، از آنچه در ذهن تو بود و آمده بودى كه از آن سؤال كنى ، تو را آگاه ساخت . پس برخاستم و بيرون رفتم و بعد از آن ديگر او را نديدم . « 1 »
و در جريان محمد بن عبيد اللّه قمى كه در بحار از غيبت شيخ طوسى نقل شده ، آمده است :
مانند او خوشصورت و معتدلاندام نديدم . « 2 »
و اخبار در اين معنى جدّا زياد است و شايد بعضى از آنها را در غير اين بخش ذكر كنيم . و چه خوش گفت آنكه گفت :
قمر تكامل في نهاية حسنه * مثل القضيب على رشاقة قدّه
فالبدر يطلع من ضيآء جبينه * و الشّمس تغرب في شقآئق خدّه
ملك الجمال بأسره فكأنّما * حسن البريّة كلّها من عنده
مهى كه حسن جمالش ز ماه نيكوتر * قدى ز شاخهء شمشاد و سرو رعناتر
ز پرتو رخ نورانىاش قمر طالع * درون گونهء سرخش غروب مهر نگر
به ملك خويش درآورده هرچه زيبايى * كه حسن مردم زيبا از او بود يكسر
هامش
( 1 ) . تبصرة الولىّ : 765 .
( 2 ) . بحار الانوار : 52 / 3 .