آن صورت مىگيرد نه از آن حيث كه متغير است . چه اگر ثبات در كار نباشد ، حاضر نخواهد بود و حضور شىء براى شىء كه معنى اصلى علم است تحقق نخواهد يافت . « 1 »
يادآورى
تقسيم ياد شده را مىتوان طورى تعميم داد كه علم حضورى را نيز شامل شود ؛ بدين ترتيب كه گوييم : علم كلّى ، علم علت است بر معلول ذاتى خود ، از طريق علم به ذات خويش كه معلول را به وجه برتر و كاملتر با خود دارد ، و اين علم هيچگاه با تغيير معلول - اگر تغيير آن جايز باشد - تغيير نمىكند ؛ و علم جزئى ، علم علت است به معلول متغيّر و زوالپذير خويش كه در حققت علم او عين معلول است و با زوال معلول از بين مىرود .
فصل پنجم : انواع تعقل
گفتهاند كه تعقّل بر سه نوع است :
يكى عقل بالقوّه ، كه عقل ، نه بالفعل يكى از معقولات باشد و نه چيزى از معقولات
هامش
( 1 ) . اين نكته در ضمن ، پاسخ به كسانى است كه علم را به تبع تغيير و حركت معلوم يا اشياء خارجى متغيّر مىدانند و براى آن ثباتى قائل نيستند . هر چند كه در مباحث قبل كاملًا روشن شد كه علم ، حضور شىء بالفعل و مجرّد براى شىء بالفعل و مجرّد است و دلائل آن نيز ذكر گرديد ، اما در اينجا نكتهء تازهاى است و آن اينكه اگر علم جزئى عبارت باشد از علمى كه با تغيير معلوم خارجى تغيير يابد ، پس ثبات و تجرّد مطلق علم اعم از حسّى و خيالى و عقلى چه خواهد شد ؟
طبق پاسخ متن ، درست است كه علم بر حسب تعيير معلوم تغيير مىيابد ، ليكن علم به تغيير غير از تغيير علم است . هرگاه امر متغير و متحرّكى در نفس حضور يابد ، حضور آن از حيث ثبات آن است نه تغيّر آن ، زيرا حضور بالفعل تنها با ثبات و عدم تغيّر معلوم امكانپذير است و گرنه از جهت تغيير ، حضور شىء براى شىء ممكن نمىشود . در صورت علميّه هيچگونه تغييرى صورت نمىگيرد ، اما علم بر امور متغيّر از جهت ثبات آنها امرى است عادى