سعود از هجرت او آگاه شده و يك جلّاد بدوى را براى قتلش مأمور ساخت .
آن مأمور نادان به خيال اينكه با كشتن آن شخص به خير دنيا و آخرت خواهد رسيد ، با شتابى فراوان خود را به آن عالم ربّانى رسانيد ، امّا در لحظهء وصول به محضر او ، آن عالم سعادتمند ، با فرا رسيدن اجل موعود ، جان به جان آفرين تسليم كرد .
آن باديهنشين ، شتر مرد با فضيلت را به درختى بست و براى تهّيهء آب جهت غسل ميّت ، به درّهء مجاور رفت . پس از دقايقى بازگشت و جز شتر چيزى در آن صحرا نيافت و به شدّت دچار شگفت شد .
پس از مراجعت به هنگام گزارش مشاهدات خود به سعود چنين گفت :
« آرى ، آرى ، من در عالم رؤيا عروج ملكوتى آن بزرگوار را با تسبيح و تقديس ديدم . من يك عدّه فرشتهء نورانى را مشاهده كردم كه تسبيح گويان پيكر پاك آن عالم را به سوى آسمان مىبردند و مىگفتند : اين پيكر پاك فلان ذات است كه به جهت اعتقاد صحيح و پيروى نيكو از رسول اكرم صلى الله عليه و آله به عنوان يك پاداش شايسته ، جنازهاش به سوى آسمانها عروج مىكند . »
سپس افزود :
« بسيار جاى شگفت است كه مرا به قتل چنين شخصيّت جليل القدرى مىفرستى ! آيا پس از مشاهدهء الطاف بيكران حق تعالى در مورد آن مرد بزرگوار ، هنوز هم در صدد اصلاح اعتقاد خود بر نمىآيى ؟ . »
سعود از سخنان بىآلايش آن مرد بدوى پند نگرفت ، بلكه عثمان
تاريخ الوهابيين ( تاريخ وهابيان ) ( فارسى ) — صفحة 77
مساهمون: مهدى پور
ص٧٧