تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الوهابيين ( تاريخ وهابيان ) ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
سعود از هجرت او آگاه شده و يك جلّاد بدوى را براى قتلش مأمور ساخت . آن مأمور نادان به خيال اينكه با كشتن آن شخص به خير دنيا و آخرت خواهد رسيد ، با شتابى فراوان خود را به آن عالم ربّانى رسانيد ، امّا در لحظهء وصول به محضر او ، آن عالم سعادتمند ، با فرا رسيدن اجل موعود ، جان به جان آفرين تسليم كرد . آن باديه‌نشين ، شتر مرد با فضيلت را به درختى بست و براى تهّيهء آب جهت غسل ميّت ، به درّهء مجاور رفت . پس از دقايقى بازگشت و جز شتر چيزى در آن صحرا نيافت و به شدّت دچار شگفت شد . پس از مراجعت به هنگام گزارش مشاهدات خود به سعود چنين گفت : « آرى ، آرى ، من در عالم رؤيا عروج ملكوتى آن بزرگوار را با تسبيح و تقديس ديدم . من يك عدّه فرشتهء نورانى را مشاهده كردم كه تسبيح گويان پيكر پاك آن عالم را به سوى آسمان مىبردند و مىگفتند : اين پيكر پاك فلان ذات است كه به جهت اعتقاد صحيح و پيروى نيكو از رسول اكرم صلى الله عليه و آله به عنوان يك پاداش شايسته ، جنازه‌اش به سوى آسمانها عروج مىكند . » سپس افزود : « بسيار جاى شگفت است كه مرا به قتل چنين شخصيّت جليل القدرى مىفرستى ! آيا پس از مشاهدهء الطاف بيكران حق تعالى در مورد آن مرد بزرگوار ، هنوز هم در صدد اصلاح اعتقاد خود بر نمىآيى ؟ . » سعود از سخنان بىآلايش آن مرد بدوى پند نگرفت ، بلكه عثمان