محمدبن احمد حفظى كه خود گمراه بود و گمراه كنندهء ديگران و دشمن جانى يكتاپرستان به شمار مىرفت ، به جهت حبّ جاه و مقام ، « عبدالعزيز » را « اميرالمؤمنين ! » خواند و ابلهانى را كه به كيش باطل او گرويدند ، به فردوس برين و كسانى را كه در دين مقدّس اسلام پابرجا ماندند ، به آتش دوزخ بشارت مىدهد .
مردم با ايمان منطقه در آتش ظلم و بيداد آنها مىسوزند و در زير يوغ تعدّى و چپاول آنان نابود مىشوند .
مردان و زنان با ايمانى كه در طول پنج قرن گذشته از دنيا رفتهاند ، از نظر آنها بر كفر و زندقه در گذشتهاند ! و اين به صورت يكى از اعتقادات آنها در آمده است .
هر يك از علماى اسلام كه با دلايل روشن ، خلاف گفتار آنان را اثبات مىكند ، او را تكفير مىكنند و دمار از روزگارش در مىآورند .
نامبرده عبدالعزيز را تحريك مىكرد كه بغداد و حرمين شريفين را تحت سيطرهء خود در آورد . و عبدالعزيز نيز كه خود هواى استقلال در سر داشت ، براى حمله به بغداد مهيّا شد و به تجهيز سپاه پرداخت ، هر عالمى را كه بر سر راهش قرار داشت طعمهء شمشير مىساخت و در اين رابطه دستور اكيد به وهّابيان صادر كرده كه :
« به مجرّد اينكه ما اين خبر را دريافت كرديم خانه و كاشانهء خود را ترك گفته ، براى التجاء به زير سايهء دولت عليّهء عثمانيّه به حضور عالى رسيديم . مطمئن باشيد كه اگر در اين خصوص مسامحه شود ،
تاريخ الوهابيين ( تاريخ وهابيان ) ( فارسى ) — صفحة 37
مساهمون: مهدى پور
ص٣٧