ساحل مىرفت چشمم به كوه اردبيل ، آنجا كه زمانى زرتشت قانون خود را موعظه كرده بود ، افتاد كه پيشانى بلند خود را برافراشته است و بر سرش ديگر تاج سپيد برف ديده نمىشود ، بلكه دستارى سبزرنگ به سر پيچيده است . اين تغيير رنگ را مىشد نشانهء تغيير كيش و ايمان از زرتشت به محمد ( ص ) شمرد ، و هم مىشد آن را ، همچون آن درختچهء خودرويى كه بر فراز بام مقبرهء كوروش رسته بود ، مظهر اين واقعيت دانست كه هنوز در ايران دوران شكفتن و شكوفايى ، يعنى موسمى كه بزرگى و عظمت ملى بار ديگر باز گردد ، بپايان نرسيده است .
چرخهاى كشتى شروع به چرخيدن كرد ، و من بار ديگر دستم را به عنوان خداحافظى براى صفر تكان دادم . همچنانكه به سوى باكو روان گشتيم سرزمين شير و خورشيد را بدرودى طولانى گفتم . در باكو مىبايست سفر خويش را به آسياى ميانه آغاز كنم . وصف اين سفر را در مجلد ديگرى بيان خواهم كرد ، و آن را با شرح تاريخى شوش و ايران شرقى ، كه اميدوارم در آينده به سياحت آن نايل آيم ، تكميل خواهم ساخت .
سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 503
مساهمون: فريدون بدره اى
ص٥٠٣