به سلطان مملوك نشان داد كه دشمنانش پيروز خواهند شد ؛ چون مىديد كه در اين حال وى از مقام پادشاهى بزرگ و توانگر به درجهء مردى بينوا و بيكس و تنها ، و از همهجا رانده ، تنزل خواهد كرد ؛ سر به آسمان برداشت و از بخت بد خويش آه و ناله سرداد و چنان سخنانى تلخ بر زبان راند كه هركس شنيد بر وى رقت آورد . پس از شكوهء فراوان كه توأم با گريستن بود رو به فرار نهاد و شب و روز اسب مىتاخت تا به پلى رسيد و در آنجا اندكى آرام گرفت . مصطفى پاشا و يونانيان او را دنبال كردند ؛ اما وى توانست ايشان را پشت سر نهد . سلطان عثمانى از قاهره حركت كرد و به فاصلهء نصف روز راه از مصطفى پاشا ، توقف كرد . پس از چهار روز و چهار شب كه مصطفى پاشا در تعقيب سلطان مملوك بود عاقبت آن سلطان را ناگزير ساخت كه از فرط خستگى به قبايل عرب مغربى پناه برد . سپاهيان ما نيز بسيار خسته بودند و نتوانستند او را دستگير كنند . پس بر آن شدند كه نامهاى به مردم قبايل عرب بنويسند و ايشان را به آتش و شمشير تهديد كنند تا مانع از پيشرفت سلطان مصر شوند . ازاينرو دژبد كه نامش شيخ الصائم « 1 » بود ماجرا را به كسان خود گفت و عربهاى مغربى تومان بيگ و چركسها را محاصره كردند كه نگريزند تا سپاهيان ما از راه برسند . همينكه رسيدند ايشان را در قبضهء قدرت خود گرفتند . چركسها خود را به درياچهء مجاور افكندند و سربازان ما بعضى از ايشان را با شمشير به دو نيمه كردند و برخى را به اسارت درآوردند . تومان بيگ در حالىكه تا زانو در آب ايستاده بود اسير شد . او را نزد پاشا بردند و وى پيكى به نزد سلطان فرستاد و او را از آنچه گذشته بود آگاه كرد . پيك را با شادمانى فراوان پذيرفتند و همهء سنجقچيها و اميران دست سلطان اعظم را بوسيدند . پادشاه مملوك را به حضورش نبردند ، بلكه در چادرى نزديك خيمهء سلطان بازداشت كردند . پس از آن در ميان عثمانيان و مغربيان نبرد ديگرى در دژى ديگر ، نزديك رود نيل ، روى داد . چون مردم آن سامان و گروهى از مماليك پيوسته از سپاهيان ما مىكشتند و اينان را غارت مىكردند ، مصطفى پاشا روى به راه نهاد و دژ را ويران كرد . پس از چهار روز اقامت در آنجا نزد سلطان اعظم بازگشت كه دادگاهى برپا كرده و فرمان داده بود كه تومان بيگ
هامش
( 1 ) .Sa ? eikh Assaim