تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
تا از نماز فارغ شد . تحيّت بتواضع بگفتند و درخواست كه ميان ايشان حكم باشد و خصومت خانه بر قضيّت معدلت بپايان رساند . فرمود كه : صورت حال باز گوئيد . چون بشنود گفت : پيري در من اثر كرده ست و حواسّ خلل شايع پذيرفته . و گردش چرخ و حوادث دهر را اين پيشه است ، جوان را پير ميگرداند و پير را ناچيز مىكند
كذاك اللَّيالي و أحداثها يجدّدن للمرء حالا فحالا [ 1 ] و الدّهر لا يبقى على حدثانه جون السّراة له جدائد أربع
[ 2 ] نزديكتر آئيد و سخن بلندتر گوئيد . پيشتر رفتند و ذكر دعوي تازه گردانيد . گفت : واقف شدم ، و پيش از آنكه روى به حكم آرم شما را نصيحتي خواهم كرد ، اگر به گوش دل شنويد ثمرات آن در دين و دنيا قرّت عين شما گردد ، و اگر بر وجه ديگر حمل افتد من باري بنزديك ديانت و مروّت خويش معذور باشم ، فقد أعذر من أنذر [ 3 ] . صواب آنست كه هر دو تن حقّ طلبيد ، كه صاحب حقّ را مظفّر بايد شمرد اگر چه حكم بخلاف هواى او نفاذ يابد ؛ و طالب باطل را مخذول [ 4 ] پنداشت اگر چه حكم بر وفق مراد او رود ، * ( إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً ) * [ 5 ] . و اهل دنيا را از متاع و مال و دوستان اين جهان هيچ چيز ملك نگردد مگر كردار نيك كه براى آخرت مدّخر گردانند . و عاقل بايد كه نهمت در كسب حطام فاني نبندد ، و همّت بر طلب خير باقي مقصور دارد ، و عمر و جاه گيتي را بمحلّ ابر تابستان و نزهت گلستان بي ثبات و دوام شمرد
كلبه اي كاندرو نخواهي ماند سال عمرت چه ده چه صد چه هزار فإذا النّعيم و كلّ ما يلهى به يوما يصير إلى بلى و نفاد
[ 6 ]
شرح
[ 1 ] . كذاك اللَّيالي . . . همچنين است شبها و پيش آمدهاى نو آنها ، نو ميكنند از براى مردم حالي پس حالي . [ 2 ] . و الدّهر لا . . . روزگار ، بجاى نميماند در پيش تازه گشتنهاى آن آن خرگور كه او را خطهاى چهارگانه بر پشت است ( و با حذرترين جانورانست ) . [ 3 ] . فقد أعذر . . . معذور است آن كس كه از پيش بيم داد . [ 4 ] . مخذول فرو گذاشته ، رها كرده و متروك . [ 5 ] . * ( إِنَّ الْباطِلَ . . . ) * بدرستي كه نادرست و باطل ناچيز گشته و نيست شده است . سورة الإسراء ( 17 ) آيهء 81 . [ 6 ] . فإذا النّعيم . . . پس چون ( چنين است ) تن آساني و هر چه سر گرمي و مشغولي بدان حاصل شود روزي بگردد بسوى كهنگي و پوسيدگي و سپرى گشتن .
كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 207 | ابن المقفع / أبو المعالى نصر الله منشى