كبك انجيري [ 1 ] با من همسايگي داشت و ميان ما به حكم مجاورت قواعد مصادقت مؤكَّد گشته بود . در اين ميان او را غيبتي افتاد و دراز كشيد . گمان بردم كه هلاك شد . و پس از مدّت دراز خرگوش [ 2 ] بيامد و در مسكن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتي نپيوستم .
يكچندي بگذشت ، كبك انجير باز رسيد . چون خرگوش را در خانهء خويش ديد رنجور شد و گفت : جاى بپرداز كه از آن منست . خرگوش جواب داد كه من صاحب قبضام [ 3 ] ، اگر حقّي داري ثابت كن . گفت : جاى از آن منست و حجّتها دارم . گفت : لا بدّ حكمي عدل [ 4 ] بايد كه سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضى انصاف كار دعوي به آخر رساند .
كبك انجير گفت كه : در اين نزديكي بر لب آب گربه ايست متعبّد ، روز روزه دارد و شب نماز كند ، هرگز خوني نريزد و ايذاى حيواني جايز نشمرد ، و افطار او بر آب و گيا مقصور مىباشد . قاضي ازو عادلتر نخواهيم يافت . نزديك او رويم تا كار ما فصل كند .
هر دو بدان راضي گشتند و من براى نظاره بر أثر ايشان برفتم تا گربهء روزه دار را ببينم و انصاف او در اين حكم مشاهدت كنم . چندانكه صائم الدّهر چشم بريشان فگند بر دو پاى راست بيستاد و روى بمحراب آورد ، و خرگوش نيك از آن شگفت نمود . و توقّف كردند
شرح
[ 1 ] . كبك انجير لغت مقابل اين لفظ در متن عربي ابن المقفّع صفرد است ، و معلوم نيست نصر اللَّه منشي از كبك انجير چه مرغي را اراده كرده و صفرد را چگونه بر آن تطبيق كرده است . در فرهنگها كبك انجير به درّاج ترجمه شده است كه كبگ سياه رنگي است . در متون هندي سانسكريت كليله و دمنه مرغ موضوع اين حكايت را كپينجله نام گفتهاند ، و در حواشي بر « اوقيانوس قصص » بنقل از قاموس حيوانات اساطيري آمده است كه كپينجله يا L Woodcock LL و يا فاخته بايد باشد . در مجلس تصويري كه در بعضي از نسخ فارسي كليله و دمنه ساختهاند كبك انجير را مرغي از نوع درّاج رسم كردهاند . بهر حالت مرغي مراد بوده است كه بر زمين و زير بوته ها آشيانه ميسازد نه بر بالاى درختان ، ورنه خرگوش نميتوانست محلّ آشيانهء او را متصرف شود . در فرهنگ اشتاين گاس كبكنجير به L becasse LL ترجمه شده كه بفرانسه L Woodcock LL گفته مىشود ، و شليمر معادل اين دو لغت اخير را نوك دراز گفته است و ظاهر اينست كه با يلوه از يك جنس باشد . اگر از مرغان دشتي نباشد درست نميآيد . شباهت لفظ كبك انجير و كپينجله باعث اين تصوّر مىشود كه شايد نصر اللَّه منشي با روايات هندي اين كتاب آشنائي داشته بوده است .
[ 2 ] . خرگوش آن خرگوش معهود كه در مقدّمهء حكايت به او اشاره شد .
[ 3 ] . صاحب قبضام متصرّفم و مدّعا به در دست منست ، پس مالك منم .
[ 4 ] . و ( 7 ) حكمي عدل در اساس : حكم عدل . عدل بمعني عادل .