مطلع از تيزي اتّفاق افتد مقطع بنرمي و لطف رساند ، و اگر مقطع فصلي بدرشتي و خشونت رسيده باشد تشبيب ديگري از استمالت نهاده آيد ، تا قرار ميان عنف و لطف و تمرّد و تودّد دست دهد ، و هم جانب ناموس جهان داري و شكوه پادشاهي مرعيّ ماند و هم غرض از مخادعت دشمن و ادراك مراد بحصول پيوندد .
[ كبكنجير و خرگوش و گربهء روزه دار ]
پس پيروز بدان وقت كه ماه نور چهرهء خويش بر آفاق عالم گسترده بود و صحن زمين را بجمال چرخ آراى خويش مزيّن گردانيده ، روان گشت . چون بجايگاه پيلان رسيد انديشيد كه نزديكي پيل مرا از هلاكي خالي نماند اگر چه از جهت ايشان قصدي نرود ؛ چه هر كه مار در دست گيرد اگر چه او را نگزد باندك لعابي كه از دهان وى به دو رسد هلاك شود . و خدمت ملوك را همين عيب است كه اگر كسي تحرّز بسيار واجب بيند و اعتماد و امانت خويش مقرّر گرداند دشمنان او را بتقبيح و بد گفت در صورت خاينان فرا نمايند و هرگز جان بسلامت نبرد . و حالي صواب من آنست كه بر بالائي روم و رسالت از دور گزارم .
همچنان كرد و ملك پيلان را آواز داد از بلندي و گفت : من فرستادهء ما هم ، و بر رسول در آنچه گويد و رساند حرجي نتواند بود ، و سخن او اگر چه بي محابا و درشت رود بسمع رضا بايد شنود . پيل پرسيد كه : رسالت چيست ؟ گفت : ماه ميگويد « هر كه فضل قوّت بر ضعيفان بيند بدان مغرور گردد ، خواهد كه ديگران را اگر چه از وى قويتر باشند دست گرائي [ 1 ] كند ، هراينه قوّت او راهبر فضيحت و دليل هلاك شود . و تو بدانچه بر ديگر چهار پايان خود را راجح ميشناسي در غرور عظيم افتاده اي
شرح
[ 1 ] . دست گرائي دست گراى در دو بيتي از اشعار انوري آمده است ( ديوان چاپ مدرّس رضوي ج 1 ص 444 و 446 به ترتيب ) :آن فلك جاه ملك مرتبه كز به دو وجود
فلكش پاى سپر شد ملكش دست گراى
بر سر جمع بگوئيد كه اى قدر ترا
آسمان پاى سپر گشته زمين دست گراىاز بيت اوّل صاحب فرهنگ بهار عجم معناى مغلوب و زبون استنباط كرده است ؛ اگر اين درست باشد در عبارت كليله و دمنه دست گرائي به ياى نكره بايد خوانده شود - ديگران را زير دستي و مطيعي سازد . و شايد بمتابعت بعضي ديگر از نسخ بهتر باشد « دست گراى » خوانده شود . در شعري از فرّخي هم اين لفظ به كار رفته و در بهار عجم استشهاد شده ، اگر چه در چاپ دبير سياقي ( ص 366 ) دست گزاى ضبط شده :شاد باد آن هنري شاه جهانگير كه كرد
همه شاهان جهان را بهتر دست گراى