تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
و منزلت مال را در دل از درجت سنگ ريزه نگذراند ، كه اگر خرج كند به آخر رسد و اگر ذخيرت سازد ميان آن و سنگ و سفال تفاوتي نماند ؛ و صحبت زنان را چون مار أفعي [ 1 ] پندارد كه ازو هيچ ايمن نتوان بود [ 2 ] و بر وفاى او كيسه اي نتوان دوخت ؛ و خاصّ و عام و دور و نزديك عالميان را چون نفس عزيز خود شناسد و هر چه در باب خويش نپسندد در حقّ ديگران نپيوندد . از اين نمط دمدمه و افسون بريشان ميدميد تا با او إلف گرفتند و آمن و فارغ بي تحرّز و تصوّن [ 3 ] پيشتر رفتند . بيك حمله هر دو را بگرفت و بكشت . نتيجهء زهد و أثر صلاح روزه دار ، چون دخلهء [ 4 ] خبيث و طبع مكَّار داشت ، بر اين جمله ظاهر گشت . و كار بوم و نفاق و غدر او را همين مزاج است و معايب او بينهايت . و اين قدر كه تقرير افتاد از دريائي [ 5 ] جرعه اي و از دوزخ شعله اي بايد پنداشت . و مباد كه راى شما برين قرار گيرد ، چه هر گاه كه افسر پادشاهي بديدار ناخوب و كردار ناستودهء بوم ملوّث شد
مهر و ماه از آسمان سنگ اندر آن افسر گرفت [ 6 ] .
مرغان بيكبار از آن كار باز جستند و عزيمت متابعت بوم فسخ كرد . و بوم متأسّف و متحيّر بماند و زاغ را گفت : مرا آزرده و كينه ور كردي ، و ميان من و تو وحشتي تازه گشت كه روزگار آن را كهن نگرداند . و نميدانم از جانب من اين باب را سابقه اي بوده ست يا بر سبيل ابتدا چندين ملاطفت واجب داشتي !
شرح
[ 1 ] . مار أفعي ( در عربي أفعى ) مار بزرگ ، اژدها ( صراح ) ، تير مار ( مقدّمة ) . أفعي مار نامي است كه در اصطلاح ايرانيان بر خطرناكترين و خبيثترين نوع مار اطلاق مىشود . در عربي أفاعي جمع آن و أفعوان مذكَّر آنست . [ 2 ] . نتوان بود در اساس : نتواند بود . [ 3 ] . تصوّن . خود را نگاه داشتن ، مواظب خود بودن . [ 4 ] . دخله ( و دخله و دخله ) اندرون و نهان شخص . شعر معروف خواجه حافظ شيرازي ظاهرا مربوط به اين حكايت است :اى كبگ خوش خرام كجا ميروي ؟ بايست غرّه مشو كه گربهء زاهد نماز كرد ![ 5 ] . از دريائي همين بايد درست باشد ، و معادلهء دو قرينه را ( يعني « از دريا جرعه اي و از دوزخ شعله اي » يا شكل ديگر آن ) لازم نميدانسته است . در جملهء « و آن از دريا قطره اي و از كوه ذرّه اي خواهد بود » كه در 115 / 14 گذشت نيز در نسخهء اساس « از درياى قطره اي » نوشته شده است و آنجا هم شايد صواب « و از دريائي قطره اي » باشد . [ 6 ] . هر گاه كه افسر . . . اندر آن افسر گرفت مصراع شعر جزء جمله است .
كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 208 | ابن المقفع / أبو المعالى نصر الله منشى