مدهوش حيران و ، احمق غافل را زيرك متيقّظ [ 1 ] و ، شجاع مقتحم [ 2 ] را بد دل [ 3 ] محترز [ 4 ] و ، جبان خائف را دلير متهوّر و ، توانگر منعم را درويش ذليل و ، فاقه رسيدهء محتاج را مستظهر [ 5 ] متموّل .
دمنه گفت : آنچه شير براى تو ميسگالد [ 6 ] از اين معاني كه بر شمردي چون تضريب [ 7 ] خصوم و ملال ملوك و ديگر ابواب نيست ، لكن كمال بي وفائي و غدر او را بر آن ميدارد ، كه جبّاري است .
كامگار و غدّاريست مكَّار . اوايل صحبت او را حلاوت زندگانيست و اواخر آن را تلخي مرگ . شنزبه گفت : طعم نوش چشيدهام ، نوبت زخم نيش است . و بحقيقت مرا اجل اينجا آورد ، و إلَّا من چه مانم بصحبت شير ؟ من او را طعمه و او در من طامع . امّا تقدير ازلي و غلبهء حرص و اوميد مرا در اين ورطه افگند
و أعلم أنّي فائل الرّأى مخطئ
و لكن قضاء لا أطيق غلابه
[ 8 ] و امروز تدبير از تدارك آن قاصر است و راى در تلافي آن عاجز ، و زنبور انگبين بر نيلوفر نشيند و برايحت معطَّر و نسيم معنبر آن مشغول و مشعوف [ 9 ] گردد تا بوقت بر نخيزد ، و چون برگهاى نيلوفر پيش آيد در ميان آن هلاك شود . و هر كه از دنيا بكفاف [ 10 ] قانع نباشد و در طلب فضول ايستد چون مگس است كه بمرغزارهاى خوش پر رياحين و درختان سبز پر شكوفه راضي نگردد و بر آبي نشيند كه از گوش پيل مست دود تا بيك حركت گوش
شرح
[ 1 ] . متيقّظ كسي كه بيدار و هشيار كار خود باشد . 32 / 1 ح ديده شود .
[ 2 ] . مقتحم كسي كه بي انديشه خويشتن را در كاري افگند و از خطر نترسد .
[ 3 ] . بددل ترسنده و واهمه ناك و بي دل و جرأت . دل مرد بددل گريزان از تن ( از شاهنامه ) .
[ 4 ] . محترز پرهيز كننده و خويشتن را نگاه دارنده و با احتياط .
[ 5 ] . مستظهر پشت گرم و قوي دل . 26 / 8 ح ديده شود .
[ 6 ] . سگاليدن انديشيدن ، با اين لازمه كه دربارهء كسي باشد و آن هم غالبا با بد نيّتي توأم باشد .
[ 7 ] . تضريب دو كس را بر ضدّ يكديگر انگيختن بوسيلهء سخناني كه از قول هر يك در حقّ ديگري به آن دو گويند ، و آنها را نسبت به يكديگر تند و خشمناك ساختن . « دو بهم زنى » . ح بر ص 59 س 3 نيز ديده شود .
[ 8 ] . و أعلم . . . ميدانم كه من سست راى و خطا كنندهام و لكن حكم آسمانيست كه غلبه جستن بر آن نميتوانم .
[ 9 ] . مشعوف در نسخ نافذ و مجلس : مشغوف ؛ شايد صواب نيز همين باشد .
[ 10 ] . كفاف بسندگي ؛ آن اندازه از مال و در آمد كه از براى گذران زندگاني روزانه بس باشد .