تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
ضبط كرده است :
خليلىّ ان حانت بحمص منيّتى * فلا تدفنانى و ارفعانى الى نجد « 1 »
[ 120 ]
و مرّا على اهل الجناب باعظمى * و ان لم يكن اهل الجناب على القصد
فان انتما لم ترفعانى فسلّما * على صارة فالقور فالأبلق الفرد
لكيما ارى البرق الّذى او مضت له * ذرى المزن علويّا و ما ذا لنا يبدى « 2 »

جناب

[ ج ] « فرس طوع الجناب » اسبى است كه نرم رفتار و رام باشد . گويند : « لج فلان فى جناب قبيح » هرگاه با خانوادهء خود به لجبازى و بدرفتارى پردازد . جناب نام جايگاهى در « عراض خيبر » و « سلاح » و « وادى القرى » است . گويند از منازل قبيلهء مازن مىباشد . نصر گويد : جناب از ديار قبيلهء فزاره ميانهء مدينه و فيد است . ابن هرمه چنين مىسرايد :
فاضت على اثرهم عيناك دمعهما * كما ينابيع تجرى اللّؤلؤ النّسق
فاستبق عينك لا يؤدى البكاء بها * و اكفف بوادر دمع منك تستبق
ليس الشّئون و ان جادت بباقية * و لا الجفون على هذا و لا الحدق
راعوا فؤادك اذا بانوا على عجل * فاستردفوه كما يستردف النّسق
بانوا بادماء من وحش الجناب لها * احوى اخينس فى ارطاته خرق « 3 »
بو قلابهء هذلى نيز چنين مىسرايد :
يئست من الحذيّة امّ عمرو * غداة اذا انتحونى بالجناب « 4 »
سكرى آن را چنين ضبط كرده است . سحيم پسر وثيل رياحى نيز چنين مىسرايد :
تذكّرنى قيسا امور كثيرة * و ما اللّيل ما لم الق قيسا بنائم
تحمّل من وادى الجناب فناشنى * باجماد جوّ من وراء الخضارم « 5 »
ابن حبيب در تفسير آن گويد : جناب از سرزمين قبيلهء فزاره است و « خضارم » از بخشهاى يمامه مىباشد . و جناب الحنظل نام جايگاهى در يمن است .

جنابذ

« 6 » [ ج ب ] - گناباد ( با باى تك نقطهء مكسور و ذال نقطه دار ) : از بخشهاى نيشابور است . بيشتر مردم ، آن را از بخشهاى قهستان كار گزارى نيشابور مىخوانند . خود كوره‌اى است كه « گناباذ » خوانده مىشود . نيز گويند ديهى است . گروهى بسيار از دانشمندان بدان نسبت دارند : 1 - بو يعقوب اسحاق پسر محمد « 7 » پسر عبد الله جنابذى ( گنابادى ) نيشابورى . او از محمد [ 121 ] پسر يحيى ذهلى و از بو الازهر و جز آن دو بر شنود . او به سال 316 در گذشت . حسين پسر على از وى روايت دارد .
هامش
( 1 ) . چ ع 2 : 336 : 7 و چ ع 4 : 749 : 18 . ( 2 ) . دوستان من ! اگر مرگ مرا در حمص فرا گرفت مرا آنجا به خاك نسپاريد و به نجد ببريد . استخوانهاى مرا بر مردم « جناب » بگذرانيد هر چند آن مردم آن را نشناسند . اگر بدانجا نتوانستيد آن را بر « صاره » و « قور » و « ابلق » ببريد تا شايد برقى را كه بر جهيد و قله‌هاى « مزن » را به من نشان داد دوباره ببينم . ( 3 ) . به دنبال آنان از چشمان تو اشك سرازير شد چنان كه چشمه‌اى لؤلؤ بجوشاند . چشمان خود را از گريستن باز دار ، اشكها را نگاه دار ، نه خوشى و نه جفاى روزگار يكسان نمىماند . آزار دل تو را پىدرپى نهادند . در « ادماء » پس از خالى شدن « جناب » يافت شدند و . . . . ( 4 ) . از همتايم ام عمر آنگاه مأيوس شدم كه در « جناب » از ما جدا شدند . اين شعر در چ ع ، ج 1 ، ص 144 و ج 2 ، ص 120 و 228 و ج 4 ، ص 474 نيز آمده است . ( 5 ) . چيزهاى فراوانى مرا به ياد قيس مىاندازد . شب تا قيس را نيابم نمىخسبم . در درهء « جناب » رنج كشيد و از درهء جناب از پشت « خضارم » براى من « اجماد » آورد . ( 6 ) . جنّابا (jannaba) جنابه ، جناود ، جنابه ، گنابه ، گناباد ( لسترنج ص 295 ، 384 ) . فردوسى تلفظ درست فارسى آن را چنين مىآرد :چو پيران سپاه از گنابد براند * بروز اندرون روشنايى نماند( شاهنامه چ حميديان ج 4 ص 101 ش 266 ) . ( 7 ) . ش . ش : 571 .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 81 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى