دنگ كوب ( دقاق ) بود و از جنابه رانده شد . پس به بحرين رفت و در آنجا به بازرگانى پرداخت و به تبليغ عربان دست زد و ايشان را به مذهب خود فرا خواند و گروهى از مردم بحرين و پيرامن آن به دو گرويدند . پيروز شدن او بر سپاهيان سلطان و مردم آنجا و دشمنى او با مردم عمان و همسايگان آن تا بدانجا بود كه او را در رختخواب خود كشتند و خداوند مردم را از شر او خلاص كرد . پس از او پسرش سليمان بن حسن به پا خاست . كشتار او حاجيان بيت الله را و بسته شدن راه مكه در روزگار او و هجوم او به كعبه و بردن حجر الاسود را از آنجا به قطيف و احسا در سرزمين بحرين كه بيست و يك سال در نزد ايشان بماند و سپس در برابر وجوهى كه دريافت كردند حجر الاسود را پس دادند و كشتار او معتكفان در مكه را معروف است [ 123 ] . هنگامى كه او راه حاجيان بگرفت و كرد آنچه كرد ، عمويش برادر بو سعيد و خويشاوندانش گرفتار شدند و در شيراز به زندان افتادند . ايشان در مذهب مخالف او بودند و به راه درست مىرفتند و چون گواهان از قرمطيان بر اين مسئله گواهى دادند آنان آزاد شدند . پايان سخن او .
از داستانهاى شيرين آن كه مردى به بو سليمان داستانسرا « 1 » ، پشيزى داد و گفت از خداوند بخواه تا پسرم را به من باز گرداند . او پرسيد :
كجاست ؟ گفت در چين است ! او گفت مىخواهى خدا پسرت را از چين تا اينجا با يك پشيز باز گرداند ؟ اين شدنى نيست . اگر در جنابه يا سيراف بود شايد مىشد .
برخى از راويان به جنابه نسبت دارند . از ايشان است :
1 - محمد پسر على پسر عمران جنابى « 2 » . او از يحيى پسر يونس روايت دارد . بو سعيد پسر عبدويه و جز وى از او روايت كند .
2 - بو عبد الرحمن جعفر پسر خداكار « 3 » جنابى مقرى . او از على پسر محمد معين بصرى و از ابراهيم پسر عطيه روايت دارد . ابن نقطه گويد : عبد السلام پسر جعفر قيسى برايم گفت كه من از او بر شنودم هنگامى كه فرزندش عبد الرحمن كودك بود .
جناح
« 4 » [ ج ] نام كوهى در سرزمين قبيلهء بنى عجلان است . ابن مقبل چنين مىسرايد :
و يقدمنا سلّاف قوم اعزّة * تحلّ جناحا او تحلّ محجّرا « 5 »
ابن معلى ازدى در گزارش اين شعر گويد : خالد مىگويد « جناح » با ضم جيم است . نصر گويد : جناح كوهى سيه فام از آن قبيلهء اضبط پسر كلاب است و پشت آن « دحىّ » و « داحيه » كه دو آب است و پشت سر آنها « مران » باشد و اين دو را « تليّان » گويند .
جناح
[ ج ] نيز دژى از كار گزارى مارده در اندلس است .
جنادل
« 6 » [ ج د ] جمع جندل به معنى سنگپاره است .
نام جايگاهى است در سه ميلى بالاى اسوان ، دورترين نقطهء صعيد مصر نزديك كشور نوبه .
بو بكر هروى « 7 » گويد : جنادل در « اسوان » سنگى است كه از ميان نهر نيل بيرون آمده و به هنگام طغيان نيل بر روى آن چراغها بيفروزند و به وسيلهء آن گزارش افزايش آب را به مردم مصر مىرسانند تا خطر را از خود دور كنند . ايشان اين خبر را با قايق كوچك كه بر روى آب نيل مىرود ، به ديگران مىرسانند و بدينسان اين قايق از آب پيشى مىگيرد و بشارت افزايش آب را مىرساند .
جناره
[ ج ر ] ديهى در طبرستان ميان سارى و استرآباد است . اين سخن بو سعد باشد . از آنجا است : بو اسحاق ابراهيم پسر محمد « 8 » جنارى . او از ابراهيم پسر [ 124 ] محمد طميسى روايت دارد . عثمان بن سعيد پسر بو سعيد عيار صوفى از وى روايت مىكند . او گويد : من در « مسموعات » « 9 » بو الحسن پسر محمد خاورانى به خامهء خودش خواندم : من « مسند » انس بن مالك را در سن چهار سال و دو ماهگى به سرخس نزد اندرزگو محمد بن منصور سرخسى بر خواندم كه آن را از بو المكارم محمد پسر عمر پسر ابيرجهء « 10 » اشبهى بلخى از بو عثمان
هامش
مروج الذهب 4 : 264 ، تاريخ ابن عبرى ص 151 ، كنى و القاب 2 : 139 ، مقالات و الفرق ، مشتبه 1 : 178 ، شذرات 2 : 237 ، زركلى 2 : 199 ، اسماعيليان در تاريخ ، بداية و النهايه 11 : 122 ، مرآت الجنان 2 : 238 ، نجوم الزاهرة 3 : 182 ، عبر 2 : 117 ، موسوعهء اسلاميه 3 : 72 ، ريحانة الادب 7 : 129 .
( 1 ) . اين نام تنها در اينجا آمده است .
( 2 ) . ش . ش : 2801 .
( 3 ) . ش . ش : 740 .
( 4 ) . تقويم بو الفدا - آيتى 592 .
( 5 ) . گروهى سلف خر محترم به نزد ما در « جناح » يا در « محجر » خواهند آمد .
( 6 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 91 .
( 7 ) . بو بكر موصلى هراتى . ن . ك : چ ع 1 : 87 پانوشت .
( 8 ) . ش . ش : 93 ، از لباب 1 : 294 ، انساب 136 .
( 9 ) . « مسموعات » يادداشتهاى كتبى او است مانند آنچه در چ ع ، ج 2 ، ص 395 ، س 3 ديده مىشود .
( 10 ) . أبيرجه خ . ل . ( - نسخه بدل ) : اميرچه ( تحقيقات وستنفلد ع ج 5 ص 134 : 8 .