تطالع من وادى الكلاب كانّها * و قد انجدت منه فريدة ربرب « 1 »
نصر گويد : جمران كوهى سيه فام ميان يمامه و فيد در سرزمين تميم يا نمير پسر عامر است .
بو زياد گويد : جمران كوهى است كه بنى حنيفه هنگام گريختن از جنگ روز نشناش از آنجا گذشتند و آن جنگى بود كه ميان ايشان و بنى عقيل رخ داد . پس شاعرشان چنين سرود :
و لو سئلت عنّا حنيفة اخبرت * بما لقيت منّا بجمران صيدها « 2 »
جمره
[ ج ر ] پيش از اين گفتيم كه جمره به معنى سنگ است .
جمره جايگاه رمى جمرات در منى است و آن را « جمرة العقبه » يا جمرهء بزرگ نيز مىنامند زيرا كه در روز نحر ، آن را سنگباران مىكنند .
داودى گويد : جمرهء عقبه در پايان منى در پشت مكه قرار دارد ، نخستين جمرهء منى و جمرهء ميانه هر دو بالاتر از مسجد خيف ، در پشت مكه هستند و جمرهء عقبه خوانده نمىشوند . من سبب سنگباران جمرها را نيز در واژهء كعبه بيان داشتهام .
جمريس
[ ج ] ( با راء و سين بىنقطه ) : ديهى در صعيد در باختر نيل در كشور مصر است .
جمز
[ ج ] نام آبى نزديك حبوتن ميان يمامه و يمن است كه خود بخشى از يمن به شمار مىرود .
ابن مقبل گويد :
ظلّت على الشّوذر الاعلى و امكنها * اطواء جمز على الارواء و العطن « 3 »
[ 118 ]
جمع
[ ج ] ( با هم بودن ، ضد جدا بودن ) : همان مزدلفه و همان قزح و همان مشعر است . از آنش جمع خواندند كه حاجيان در آن گرد آيند . ابن هرمه چنين مىسرايد :
سلا القلب الّا من تذكّر ليلة * بجمع و اخرى اسعفت بالمحصّب
و مجلس ابكار كانّ عيونها * عيون المها انضين قدّام ربرب « 4 »
ديگرى نيز گويد :
تمنّى ان يرى ليلى بجمع * ليسكن قلبه مما يعانى
فلمّا ان رآها حوّلته * بعادا فتّ فى عضد الامانى
اذا سمح الزّمان بها و ضنّت * علىّ فاىّ ذنب للزّمان « 5 »
جمع
[ ج ] نيز دژى در درهء موسى ( ع ) در كوهستان « شراة » نزديك « شوبك » است .
جمل
[ ج م ] ( بر وزن جمل به معنى شتر ) : « بئر جمل » در حديث بوجهم در مدينه آمده است .
« لحى جمل »
[ ل ى ج م ] جايگاهى ميان مكه و مدينه مىباشد كه به مدينه نزديكتر است . در آنجا است كه پيامبر ( ص ) در حجة الوداع حجامت كرد .
لحى جمل
[ ل ى ج م ] جايگاهى ميان نجران و تثليث در كناره جادهء حضر موت به مكه است .
لحى جمل
[ ل ى ج م ] جايگاهى ميان مدينه و فيد است كه از آنجا تا فيد ده فرسنگ باشد .
لحيا جمل
[ ل يا ج م ] ( به صورت تثنيه ) : دو كوه در يمامه در سرزمين قشير باشد .
عين جمل
[ ع ج م ] آبى است نزديك كوفه و نامش را از شترى كه در آن آب مرد ، گرفته است يا آن كه به مردى نسبت يافته كه جمل نام
هامش
( 1 ) . قربان كردن يك شتر به گردن من باشد اى ابو حردب و ياران كه شب تاريك را از بيابان جمران ( حمران ) بگذرد و به درهء كلاب برسد و از « فريدهء ربرب » بالا برود .
اين سه بيت در چ ع ، ج 2 ، ص 334 با ترتيبى دگرگون : 3 - 1 - 2 و تغيير برخى از واژگان تكرار شده است .
( 2 ) . اگر از حنيفه دربارهء ما بپرسند كه از ما بر سر او چه آمده است به ايشان خبر خواهد داد .
( 3 ) . بر شوذر بالا سايه افكند و او را به كوره راه « جمز » راه داد .
( 4 ) . دل بجز از ياد آن شب در « جمع » خسته شده است كه در « محصب » پذيرائى مىشد و . . . . .
( 5 ) . آرزو داشت ليلى را در « جمع » ببيند تا دلش آرام بگيرد . پس چون او را ديد اميدهايش را به يأس تبديل كرد . اگر روزگار فرصت دهد و ليلى خست كند گناه روزگار چيست ؟ مانند اين شعر در ج 2 ، ص 650 ، س 14 نيز هست .