ساختمان به معنى كمبود آن است مانند آنچه گويند « اشكيته » يعنى شكايت او را رفع كردم و « اعجمت الكتاب » به معنى اين است كه « عجمهء » آن و گنگى آن را بر طرف كردم ، و در لغت همانند بسيار دارد .
جماء
كوهى كوچك در سه ميلى مدينه در بخش عقيق به طرف « جرف » است . بو القاسم محمود پسر عمر گويد : جماء كوهى كوچك در مدينه است . كه آن را « جبيل » خواندند زيرا كه در آنجا دو كوه است و اين كوه از آن يكى كوتاهتر است سپس آن را « جماء » گفتند .
در كتاب بو الحسن مهلبى « جماء » نام تپهاى سياه است . او گويد : آنجا دو جماء ( - تپه ) در سمت راست راه كه از مدينه به مكه روند وجود دارد . حسان ثابت گويد :
و كان باكناف العقيق و بيده * يحطّ من الجمّاء ركنا ململما « 1 »
در كتاب احمد پسر محمد همدانى آمده است : در مدينه سه جماء وجود دارد :
1 -
جماء تضارع
« 2 » كه از « قصر ام عاصم » و « چاه عروه » و آن سامانها جريان مىيابد . احيحه پسر جلاح دربارهء آن چنين مىسرايد :
انّى و المعشر الحرام و ما * حجّت قريش له و ما نحروا
لا آخذ الخطّة الدّنية ما * دام يرى من تضارع حجر « 3 »
و از آن است « مكيمن الجماء » كه سعيد پسر عبد الرحمن دربارهء آن چنين مىسرايد :
عفا مكمن الجمّاء من امّ عامر * فسلع عفا منها فحرّه واقم « 4 »
[ 112 ] 2 -
جماء ام خالد
كه بر قصر محمد پسر عيسى جعفرى و پيرامن آن مىگذرد و ريشهء آن از خانههاى اشعث از مردم مدينه و كاخ يزيد پسر عبد الملك پسر مغيرهء نوفلى است ، و « فيفاء الخبار » نيز جماء ام خالد است .
3 -
جماء العاقر
كه ميان آنجا و جماء ام خالد ميدانى است و اين يكى بر كاخهاى جعفر پسر سليمان و پيرامن آن مىگذرد . بو قطيفه در شعر خود يكى از اين سه جماء را خواسته كه مىگويد :
القصر فالنّخل فالجمّاء بينهما * اشهى الى القلب من ابواب جيرون
الى البلاط فما حازت قرائنه * دور نزحن عن الفحشاء و الهون
قد يكتم النّاس اسرارا و اعلمها * و ليس يدرون طول الدّهر مكنونى « 5 »
جماجم
[ ج ج ] جماجم جمع جمجمه به معنى كاسهاى چوبين است .
دير جماجم نام جايگاهى است كه در واژهء « دير » ياد خواهد شد . بو عبيده گويد : از آنش بدين نام خوانند كه در آنجا قدحهاى چوبين مىسازند .
جمجمه نيز به معنى چاهى است كه در باتلاق مىكنند و مىتواند آن سرزمين بدين نام خوانده شود .
جماجم
[ ج ج ] اين وزن براى تكثير و مبالغه است .
« ذو جماجم » از آبهاى « عمق » است كه يك روز راه از آن فاصله دارد . گاه آن را به فتح جيم خوانند .
جماجمو
[ ج ج ] مردم جرجان آن را چنين تلفظ كنند و بنويسند . جماجم كوچهاى در گرگان نزديك به خندق است .
بدانجا نسبت دارد بو على حسن پسر يحيى پسر نصر جماجمى « 6 » . او از عباس پسر عيسى عقيلى روايت دارد . بو نصر محمد پسر يوسف طوسى از وى روايت كند . كتابهائى نيز تأليف كرده است .
جماح
[ ج ] ( با حاى بىنقطهء پايانين ) : مصدر « جمح الفرس » « جماحا » و « جموحا » به معنى چموش شدن اسب بر صاحبش است . نام جايگاهى است كه در شعر اعشى آمده است .
جمار
[ ج ] ( جمع جمره به معنى سنگ است ) : نام جايگاهى در منى است كه سه جمرهء معروف در آنجا مىباشد .
هامش
( 1 ) . در پيرامن عقيق و بيداى آنجا ( جماء ) تپهاى گرد آمده است .
( 2 ) . ن . ك : تضارع : چ ع 1 : 852 : 20 .
( 3 ) . هر آنگاه كه از تضارع سنگى بر جاى مانده باشد سوگند به مشعر الحرام و جايگاههاى حج قريش و آنجا كه براى آن قربانى كنند من در آنجا خواهم ماند . چ ع ، ج 1 ، ص 853 ، س 3 .
( 4 ) . زنده باد مكمن الجماء ام عامر و سلع آن و حرهء واقم .
( 5 ) . كاخ و نخلستان و در ميان آنها « جماء » از دروازههاى « جيرون » براى من دلپذيرتر است كه تا « بلاط » و پيرامن آن خانههائى هست كه از فحشاء و پستى گذشتهاند .
مردمان اسرارى را پنهان مىكنند و من مىدانم و به روزگار ، كسى از مكنونات دل من آگاه نخواهد شد .
( 6 ) . ش . ش : 915 جماجمى جرجانى . نقل از معجمد .