تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
رامنى . او از بو عبد الله پسر حفص بخارايى و جز وى روايت دارد . بو الحسن على پسر حسن پسر عبد الرحيم قاضى از وى روايت مىكند .

راموسة

[ س ] از روستاهاى حلب در دو فرسنگى آن برابر قنسرين است . « 1 »

رامهرمز

« 2 » [ ه م ] معنى فارسى آن خواسته هرمز است . كه نام يكى از خسروان ايران بوده است . گويى اين واژه مركب و معنى آن مقصود هرمز و مراد هرمز است . حمزه گويد : رامهرمز كوتاه شده از واژه « رامهرمز اردشير » است . و آن شهرى است معروف از بخشهاى خوزستان و تودهء مردم آن را براى آسانى كوتاه كرده « رامز » گويند . تا همهء الفاظ آن را به زبان نياورند . و رامهرمز از شهرهاى خوزستان است كه هم خرما و هم گردو و ترنج دارد . و مىدانيم كه چنين ميوه‌هاى سردسير و گرمسير در يك جا جمع نمىشود . « 3 » و ديگر شهرهاى خوزستان چنين ويژگى ندارد . « 4 » شاعران دربارهء آن سروده‌ها دارند . ورد پسر ورد جعدى چنين مىسرايد :
أ مغتربا أصبحت فى رامهرمز * الا كلّ كعبىّ هناك غريب
اذا راح ركب مصعدون فقلبه * مع المصعدين الرايحين جنيب
و انّ القليب الفرد من أيمن الحمى * الىّ و ان لم آته لحبيب
و لا خير فى الدّنيا اذا لم تزربها * حبيبا و لم يطرب اليك حبيب « 5 »
كعب اشقرى در مرگ بشر پسر مروان چنين مىسرايد :
حتىّ اذا حلّفوا الاهواز و اجتمعوا * برامهرمز من وافى به الخبر
نعىّ بشر فحال القوم و انصدعوا * الّا بقايا اذا ما ذكّروا ذكر « 6 »

رامه

[ م ] ريشهء واژه را در رام ياد كرده‌ام . نام جايگاهى است با يك شب فاصله در راه بصره به مكه و همانند اين فاصله از امرّه دارد كه پايان سرزمين بنى تميم است . از رامه تا بصره دوازده مرحله راه « 7 » است . و مثل زير دربارهء آن بر زبانهاست كه : تسألنى برامتين سلجما - ( در رامتين سلجم را از من مىخواهى ! ) و گويند رامه نام تپه‌اى و يا كوهى از آن بنى دارم است . جرير چنين مىسرايد : [ 739 ]
حىّ الغداة برامة الأطلالا * رسما تحمّل اهله فأحالا
إنّ السّوارى و الغوادى غادرت * للريح مخترقا به و مجالا
لم أر مثلك بعد عهدك منزلا * فسقيت من سبل السّماك سجالا
اصبحت بعد جميع اهلك دمنة * قفرا و كنت مربّة محلالا « 8 »
رامه نيز ديهى در بيت المقدس است كه مقام ابراهيم خليل ( ع ) در آنجاست . بشر پسر بو حازم چنين مىسرايد :
عفت من سليمى رامة فكثيبها * و شطّت بها عنك النّوى و شعوبها
و غيّرها ما غيّر النّاس قبلها * فبانت و حاجات النّفوس نصيبها « 9 »
حرمازى گويد : از زنى بيابانى دربارهء شوهرش پرسيدم . پاسخ داد : سلجم به من خورانيد . مرد گفت : سلجم كجا در اينجا هست و اين شعر را بخواند :
تسألنى برامتين سلجما
هامش
( 1 ) . يكى از اردوگاههاى سيف الدوله به هنگامى كه به جنگ با روم مىرفت ، چ جندى از معجم ما استعجم ص 629 . ( 2 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 364 - 365 . ( 3 ) . در چاپ جندى ج 3 : 19 از كتاب صحيح بخارى در باب مناقب انصار بخش اسلام سلمان ، از سلمان آورده است كه گفت من از شهر رامهرمز برخاسته‌ام . ( 4 ) . براى كتابخانه‌اى كه در سدهء چهارم اسوار در اين شهر ساخته ن . ك : لسترنج ص 49 و 262 . ( 5 ) . آيا من در رامهرمز غريب مانده‌ام ؟ آرى هر كعبى در اينجا غريب است . هنگامى كه كاروانى بيرون مىرود دل او همراه ايشان مىرود ( بسوى عربستان ) آن يگانه محبوب من اگر چه نزد او نيستم دوست من هست . دنيايى كه آدمى دوست خود را ديدار نكند و با او خوش نباشد دنياى خوبى نيست . ( 6 ) . تا اينكه در اهواز سوگند خوردند و در رامهرمز گرد آمدند و خبر مرگ « بشر » آمد و همه نگران شدند . مگر كسانى كه پند پذير نيستند . بيت دوم اين قطعه در چ ع 2 : 507 : 1 نيز ديده مىشود . ( 7 ) . ن . ك : احسن التقاسيم فارسى . ص 153 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 112 . ( 8 ) . خوشا بامدادان « رامه » و ويرانه‌هاى آن و يادگارهاى مردم آن . دستبند پوشان جوان از آنجا رخت بر بسته‌اند . بادها آنجا را ويران كرده است . من جايگاهى بعد از تو در آنجا نيافتم . از باران تند سيراب باشى . ( 9 ) . رامه و تپه‌هايش از « سليمى » تهى شده است . « نوى » و دره‌هايش جاى آن را گرفته‌اند . و آنچه مردم در آن تغيير داده بودند همچنان مانده است . ن . ك : چ ع 2 : 251 : 15 - 16 .