اقفر الدير فالاجارع من قو * مى فروق فرامح فخفيّه « 1 »
همه اين ديرها در سمت « حيره » در سرزمين عراق است .
رامران
[ م ] با دو راى بىنقطه و الف و نون پايانى . دهى است در يك فرسنگى نسا در خراسان .
رأم
[ ر ] رأم با حمزه و مخفف رام است و ريشه رام مرادف « بوّ » به معنى بچه زن دايه است . شاعرى چنين مىسرايد :
« كأمّهات الرّام او مطافلا - مانند مادران « رام » يا « مطافل » .
نام كوهى است در يمامه كه از سنگ آنجا آسيا سازند . شاعر چنين سرايد :
كانّ حفيف الخصيتن على استها * حفيف رحىّ راميّة ضاع بوقها « 2 »
اين كوه در آغاز سرزمين يمامه ، ميان آنجا و سرزمين « يبرين » و « بحرين » و « دهناء » است .
رامس
[ م ] با سين بىنقطه ، نام جايگاهى در سرزمين محارب است . ريشه اين واژه از رمس به معنى خاكى است [ 737 ] كه باد آن را پراكنده و روى چيزهاى ديگر بنشاند و آنها را پنهان كند .
عبد الملك پسر ابى بكر پسر محمد پسر عمر پسر حزم از پدر و او از جدش عمر بن حزم نقل مىكند كه : رسول خدا ( ص ) نامهاى را چنين نوشت :
« فرمانى از محمد رسول الله براى عظيم پسر حارث محاربى است كه جمعه روستاى رامس از آن اوست و هيچ كس حق اعتراض بر او را ندارد . » سپس رقم را آورده است .
رامش
[ م ] با شين نقطهدار پايانين از كارگزارى بخاراست . بدان جا نسبت دارد بو اسحاق ابراهيم رامشى . او از بو عمر محمد پسر محمد پسر صابر بخارايى و جز وى روايت دارد . بو محمد نخشبى از وى روايت دارد :
رامشهرستان
« 3 » [ م ش ر ] استخرى آرد : گويند شهرى كهنسال به سگستان است . از روزگار ايران باستان ميان كرمان و زرنگ ، و در سه مرحلگى زرنگ است . برخى از خانههايش باقى است . نام اين شهر رامشهرستان است . و گويند رودخانهء سگستان از اينجا مىگذشت . و سپس ديواره آن كه در كنار « هندمند » بود بشكست و آب آن فرو نشست و به راه ديگر افتاد و اينجا خشك شد و مردم از اينجا به زرنگ كوچيدند . و امروز مركز سگستان زرنگ است .
رامشين
[ ] گمان مىكنم دهى از همدان باشد . شيرويه گويد : از آنجاست :
1 - مظفّر پسر حسن پسر حسين پسر منصور رامشينى « 4 » شافعى كه از بو محمد حسن پسر احمد پسر محمد ابهرى صفّار روايت مىكند .
سعدانى از او بر شنود . او مردى راستگو بود .
2 - اميرى پسر محمد پسر منصور پسر بو احمد پسر جيك پسر بكير پسر اخرم پسر قيصر پسر يزيد پسر عبد الله پسر مسرور بو المعالى رامشينى . « 5 »
شيرويه گويد : او چند بار به نزد ما آمد و از بو منصور مقوّمى و از بو الفضائل عبد السلام ابهرى و از بو محمد حسن پسر محمد پسر كاكا ابهرى مقرى روايت مىكرد . او فقيه ، اديب ، فاضل ، بافهم ، پارسا ، روزهدار بود . همواره به بينوايان رامشين كمك مىكرد . او راستگو بود و نامش اميرى بود .
رامن
« 6 » [ م ] شهركى است در هفت فرسنگى همدان و يازده فرسنگى بروجرد .
[ 738 ]
رامنى
[ م ] پس از ميم مفتوح ، نون كسرهدار است . هم وزن ريشهء رام با افزودن ياى شخص مفرد در عربى است . نام دهى است در دو فرسنگى بخارا ، نزديك خنبون و اكنون ويران شده است . گروهى از دانشمندان بدان جا نسبت دارند . مانند 1 - بو احمد پسر حكيم پسر لقمان
هامش
( 1 ) . دير و « اجارع » و « فروق » و « رامح » و « خفيّه » از قبيلهء من تهى شده است . ن . ك : چ ع 2 : 861 : 5 و 3 : 164 : 9 .
( 2 ) . ماليدن تخمهاى من بر سرين او مانند آسياى رامى بىدسته بر سنگ زيرين است .
( 3 ) . رولنسن محل آن را رام رود كه خرابههايش را امروز شهر رستم نامند ( لسترنج ص 365 ) .
( 4 ) . ش . ش : 3062 از معجمد .
( 5 ) . ش . ش : 650 از معجمد .
( 6 ) . ن . ك : لسترنج ص 215 .