و غادرنا يزيد لدى خوىّ * فليس بآئب أخرى الليالى « 1 »
بو حامد عسكرى گويد روز خوىّ واقعهاى ميان تميم و بكر بن وايل رخ داد و آن روزى بود [ 502 ] كه يزيد بن قحاريه سوار معروف بنى تميم كشته شد . كشندهء او شيبان بن شهاب مسمعى بود . عامر پسر طفيل گويد :
هلّا سالت اذا اللّقاح تراوحت * هرج الريال و لم تبلّ صرارا
انّا لنعجل بالعبيط لصيفنا * قبل العيال و نطلب الأوتارا
و نعدّ ايّاما لنا و مآثرا * قدما تبدّ البدو و الامصارا
منها خوىّ و الذّهاب و بالصّفا * يوم تمهّد مجد ذاك فسارا « 2 »
در كتاب نصر است كه : خوىّ درّهاى است كه آب آن از فلج در پشت حفر ابو موسى مىآيد .
و خوىّ نيز نام شهرى مشهور از كارگزارى آذربايجان « 3 » شهرى است پر خيرات و ميوه . بدان نسبت دارد پارچههاى خوىّ و بدانجا منسوب است : 1 ) بو معاذ عبدان پزشك خويى « 4 » از جاحظ روايت مىكند و بو على قالى از او .
2 ) يوسف پسر طاهر پسر يوسف پسر حسن خويى « 5 » اديب با كنيه بو يعقوب از مردم خوى ، فاضل و فقيهى زبر دست خوش خو و نازك طبع شاعرى شيرين سخن بود و او اجازتى براى بو سعد نوشته است . ساكن نوقان طوس بود و در آنجا نيابت قضا داشت . روش او در قضاوت مورد پسند مردم قرار گرفت . تأليفاتى دارد از جمله آنها « تنزيه القرآن الشريف عن و صمة اللّحن و التحريف » . بو سعد گويه گمان دارم كه او در شورش عربها به سال 549 يا كمى پيش از آن در طوس كشته شد . بو القاسم عبد اللّه پسر محمد پسر ابراهيم پسر ادريس شافعى و جز او از وى روايت مىكنند .
3 ) نيز بدان نسبت دارد . بو بكر محمد پسر يحيى پسر مسلم خويى « 6 » او از جعفر پسر ابراهيم مؤذن حديث آورد .
خوى
[ خ و ى ى ] درّهاى در بخش حمى . نصر گويد خوى چشمهاى است كه آب گواراى آن از كوهستان و تپههاى « معا » مىآيد و آن از كوهستان حليّت است از ضرّيه . كثيّر چنين مىسرايد :
طالعات الخميس من عبّود * سالكات الخوىّ من املال « 7 »
خوّ و خوى به يك معناست كه در بالا ياد شد . عمرانى گويد خوى ته درّهاى است و چنين گواه آرد :
كانّ الآل يرفع بين حزوى * و رايته الخوىّ بهم سيالا « 8 »
[ 503 ]
دختران آنجا را به اين درخت شبيه كرده است .
باب خاء و ياء و آنچه پس از آنهاست
خيابر
[ خ - ب ] جمع خيبر . گويى خيبر را با پيرامون آن جمع بسته است و معناى آن را در خيبر بيابيد . ابن قيس الرقيات چنين مىسرايد :
اتانى رسول من رقيّة فاضح * بانّ قطين الحىّ بعدك سيّرا
اقول لمن يحدو بهم حين جاوزوا * بها فلج الوادى واجبال خيبرا
قفوا لى انظر نحو قومى نظرة * و لم يقف الحادى بهم و تغشمرا « 9 »
هامش
( 1 ) . يزيد نزديك خوّى از پيش ما رفت و هيچ شبى ديگر با ما نخواهد بود .
( 2 ) . هنگام تلقيح آسمان نمىبارد و درختان خشكند ، ما براى تابستان خوراك پس انداز مىكنيم ، ما روزهاى تاريخى براى خود مىشماريم ، از سالهاى كهن مىشماريم از آنهاست خوىّ و ذهاب ، و در صفا روزى است كه بزرگى ما را نشان مىدهد . چ ع 2 : 373 : 12 و ص 725 : 11 .
( 3 ) . چنين است در معجمد 2 : 501 : 20 و مقدسى احسن ع ص 51 ، 374 ، 381 تا 383 ترجمه ص 73 ، 555 ، 567 تا 571 ، ليكن امروز در هيچ جاى ايران نام اين شهر را به وزن كوچك نما تلفّظ نمىكنند بلكه آن را به وزن كوى و بوى و جوى تلفظ مىنمايند .
( 4 ) . ش . ش : 1784 از انساب 213 ، لباب : 1 : 472 .
( 5 ) . ش . ش : 3370 از انساب 213 ، معجم المؤلفين 13 : 306 ، تحبير 2 : 389 ، زركلى 9 : 311 ، كشف الظنون : 1242 ، هدية العارفين 2 : 552 .
( 6 ) . ش . ش : 2989 از انساب 213 .
( 7 ) . آيندگان از غميس به سوى عبّود و رهروان از خوى به سوى املال چ ع 3 : 609 : 2 .
( 8 ) . ناله و فرياد از حزوى بعيد است و آب درّه خوى به راه خود جريان دارد .
( 9 ) . پيام آورى از رقّيه خبر آورد اينكه گروه عشيره را پس از تو بردند من به چاووش كاروان وقتى از پيچ دره و كوههاى خيبر مىگذشتند گفتم بايستيد تا نگاهى