است ليكن زبانى ويژه نيز بنام خوزى دارند كه نه عبرى و نه سريانى و نه عربى و نه فارسى است . بيشتر مردم بدخو و بخيل هستند . و در ميان خود سخت حسادت ورزند . رنگ غالب پوست مردم به زردى مىزند و كم گوشت و لاغر و پر مو هستند و تنومند در ايشان اندك است و اين صفت اكثريت مردم گرمسير باشد . از لحاظ انديشه بيشتر ايشان از معتزلهاند اما در منطقه ايشان ملتهاى ديگر نيز هست .
يك گوشه از خوزستان به دريا متصل است و خليجها دارد كه مانند رودخانه از دريا در ميان خشكى كشيده شده است و كشتىهاى دريا بدانجا درآيند . رودخانههاى خوزستان در « حصن مهدى » به هم مىرسند و از آن جا به دريا ريزند ، جزر و مد دريا نيز بدانجا مىرسد و سپس گسترده مىشود تا آنجا كه ساحل ديگر ديده نمىشود . گويند شاهپور ذو الاكتاف بر جزيره و آمد و شهرهاى ديگر آن منطقه هجوم برد و مردمى بسيار را از آنجا به بخشهاى خوزستان منتقل كرد . ايشان در اينجا زاد و ولد نموده و ماندگار شدند . نقل و ديبا و حريرهاى ديگر در شوشتر و همچنين خز در شوش و فرش در حتّى و متّوث تا به امروز از ايشان پديد آمده است ، اللّه اعلم .
خوزيان
با زاى كسرهدار و ياء دو نقطه در زير با نون پايانين : كاخى است در بخشهاى نسف در فرارود . بدانجا نسبت دارد : بو العباس مهدى پسر سفيان ( سمعان - اشكاب ) پسر حامد زاهد خوزيانى « 1 » . او در سوم شعبان 398 درگذشت .
خوست
« 2 » [ خ ] با واو و سين بىنقطه ساكن و تاى دو نقطه پايانى در بالا . و گاهى آن را خست تلفظ كنند . از بخشهاى اندرا به در طخارستان از كارگزارى بلخ است . و خود قصبهاى است كه به چهار درّه زيبا ، پر درخت مىرسد . بدانجا نسبت دارد ؛ بو على [ 498 ] حسن پسر ابو على پسر حسين خوستى « 3 » طخارستانى . او به سمرقند مىزيست . او از سيد بو الحسن محمد پسر محمد پسر زيد حسينى علوى روايت مىكند . بو حفص عمر پسر محمد پسر احمد نسفى از وى رويايت دارد . او به سال 518 درگذشت .
خوسر
[ خ ، س ] با سين بىنقطه و راى بىنقطه نام درهاى در خاور موصل كه آبش به دجله ريزد . اين رودخانه از باجّبارة مىآيد ، كه ديهى است معروف در برابر موصل ، پايينتر از پلها كه تا كنون در آنجا هست ، و بالاتر از آن پلها مسجد و مناره تاكنون باقى است .
خوش
[ خ ] با شين نقطهدار پايانى ، ديهى از بخشهاى اسفراين است . بدانجا نسبت دارد ؛ بو عبد اللّه محمد ، پسر اسد نيشابورى خوشى « 4 » . او از ابن عيينه و از مبارك و از فضيل پسر عياض و جز ايشان برشنود .
خوشب از دژهاى بخش زوزان است .
خوصاء
[ خ ] مؤنث اخوص بمعنى چشمان ريز و گود ، نام جايى عرب نشين است كه گمان مىبرم در بحرين باشد .
خوض الثّعلب
[ خ ض ث ث ل ] با ضاد نقطهدار ، جايگاهى در پشت هجر است . مقاتل بن رياح دبيرى كه چند شتر را در روزگار حطمة المهدى دزديده و در هجر فروخته بود در اين باره چنين سروده است .
اذا اخذت إبلا من تغلب
فلا تشرّق بى و لكن غرّب * وبع بقرحى او بخوض الثّعلب
و ان نسبت فانتسب ثمّ اكذب * و لا الومنّك فى التّنقّب « 5 »
ابن مقبل نيز چنين مىسرايد :
أجبت بنى غيلان و الخوض دونهم * بأضبط جهم الوجه مختلف الشّحر « 6 »
اصمعى و بو عمر گويند خوض در اين شعر به معنى شروع به جنگ است .
خالد بن كلثوم گويد خوض نام شهرى است .
خوط با طاى بىنقطه و گاه آن را قوطا خوانند ديهى از بلخ [ 499 ] خوط به زبان تازى ساقهء نرم باشد .
هامش
( 1 ) . ش . ش : 3119 ، از انساب ص 312 ، لباب 2 : 268 .
( 2 ) . ن . ك : مقدسى احسن ع ص 303 ترجمه 440 ، قزوينى . آثار . ع ص 365 ، جهانگير ص 43 ، مراد ج 2 ص 119 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 524 - 525 .
( 3 ) . ش . ش : 863 از انساب 212 ، لباب 1 : 471 ، لسترنج گويد : ياقوت آن را اشتباها جوسف ضبط كرده كه تصحيف خوسف است ( لسترنج ص 386 - 387 ) چ ع 2 : 152 : 10 و چه بسا خوست تصحيف « خشت » باشد ( لسترنج ص 444 ) .
( 4 ) . ش . ش : 2452 ، از انساب 202 و 212 ، لباب 2 : 449 و 471 ، تاريخ بغداد 1 : 81 ، مشتبه 1 : 218 .
( 5 ) . هرگاه شترانى از تغلب ربودى پس به جاور نزد من ميا ، بلكه به غرب فرست و آن را در قرحى يا در خوض الثّعلب به فروش و هرگاه نشان از تو خواستند ، نسبتى دروغ بده ، من در اين دروغگويى ترا ملامت نمىكنم . سه مصرع اول اين قطعه در 2 : 361 : 23 و 4 : 54 : 12 تكرار شده است .
( 6 ) . پاسخ بنى غيلان را كه خوض پايينتر از ايشان قرار دارد ، خشمگينانه ، با درشتى گوناگون دادم .