عبد اللّه پسر محمد پسر فضل سرخسى از وى روايت مىآورد و روايتهاى او ارزشمند نيست .
خير
« 1 » [ خ ] ضدّ معنى شرّ ، سرزمين بنى خير به بصره در پشت « يلعم » است به گروهى از مردم يمن نسبت دارد .
خيران
[ خ ] ديهى از بيت المقدس است كه برخى بدان نسبت دارند . آن را « بيت خيران » نيز گويند . بو سعد گويد : من اين نسبت را جز در تاريخ خطيب نيافتهام كه در شرح حال احمد پسر عبد الباقى پسر حسن پسر محمد پسر عبد اللّه پسر طوق ربعى خيرانى موصلى آورده است .
خيران
نيز دژى در يمن است كه گمان دارم از كارگزارى صنعا باشد .
خير
« 2 » [ خ ] با راء پايانين . در لغت به معنى كرم . نام جايگاهى است .
خيره
[ خ ر ] نام دو كوه است كه به خيرة الأصفر و خيرة الممدره شهرت دارد كه از كوههاى مكه است و دامنهء آن كوه به طرف مكه است . « 3 » حرم دامنهء پشت آن حلّ است .
خيرة زن يا هر كسى ديگر را كه اهل فضل و كمال باشد و همچنين هر چيز برتر .
خيرج
[ خ ر ] . بعد از راى بىنقطه جيم است . جايگاهى است .
خيرة
[ خ ى ر ] از روستاهاى « جند » در مكه است . « 4 »
خيرين
[ خ ] با نون پايانين ديهى در كارگزارى نينوا - در پيرامون موصل كه آن را « قصور خيرين » نيز خوانند .
خيزاخزا
[ خ خ ] با دو خاى نقطهدار و دو زاى نقطهدار نام ديهى در پنج فرسنگى بخارا نزديك « زندنى » . بدانجا نسبت دارد بو محمد عبد اللّه پسر فضل خيراخزى « 5 » مفتى بخارا بود و از بو بكر احمد پسر محمد از بنى جنب و از بو بكر پسر مجاهد قطّان بجلى و جز اين دو تن روايت دارد فرزند او بو نصر احمد پسر [ 507 ] عبد اللّه از وى روايت مىكند .
خيزار
[ خ ] با زاى نقطه دار و راى پايانين . از بخشهاى ارمنستان است كه نامش در كتابهاى تاريخ فتوح آمده است .
خيزران
[ خ ز ] نام ديهى است و كسانى بدانجا نسبت دارند و نام آن در كتاب « مجموع النسب » آمده است .
خيس
[ خ يا خ ] با سين بىنقطه از كورهء حوف باخترى در مصر است .
خارجة بن حذافه آنجا را بگشود و چون مردم آنجا عليه عمر بن عاص قيام كرده بودند همه را اسير كرد . سپس عمر خطاب دستور داد ايشان را به شهرهاى خود باز گردانند و مانند قبطيان جزيه ( گزيت - ماليات سرانه ) بدهند . گاوهاى خيسى بدانجا نسبت دارد اگر آن را از ريشهء عربى ( خاست الجيفة خيسا ) بگيريم معنى گنديدگى كه بو گرفته باشد مىدهد .
خاس البيع و الطّعام - بازار كساد شدهء فروش آذوقه يعنى در پى كسادى بازار كالايى گنديده باشد .
خيسار
« 6 » [ خ ] با ياء دو نقطه و سين بىنقطه و راى پايانين . بگفتهء كسى كه از آنجا آمده بود از شهرهاى مرز ميان غزنه و هرات است .
خيسق
[ خ س ] با ياى دو نقطه زير و سين بىنقطه و قاف پايانين . نام سنگزارى است معروف . بيرخيسق - چاه گود را گويند و در كتاب العين ناقة الخسوق شتر بدخو كه با پا زمين را مىخراشد .
خيش
« 7 » كوهى است به نام حيض كه پيش از اين گذشت . عمر بن ابى ربيعه آن را در شعر زيرين خيس خوانده است :
تركوا خيشا على أيمانهم * و يسوما عن يسار المنجد « 8 »
جايگاهى در كوهستان سراة است . نصر گويد : خيش نام كوهى است در نخله نزديك مكه همراه يسوم خواهد آمد .
خيشان
[ خ ] با شين نقطهدار و نون پايانين . حازمى گويد گمان مىكنم نام جايگاهى در سمرقند باشد .
بدانجا نسبت دارد بو الحسن خيشانى « 9 » سمرقندى ، او كتاب جامع ترمذى را از بو بكر احمد پسر اسماعيل پسر عامر سمرقندى
هامش
( 1 ) . خير ، خيار در يك مرحلگى شيراز است ( احسن ع 455 ترجمهء 675 ) .
( 2 ) . خير از كارگزارى سيرجان كرمان است ( احسن ع 468 ترجمه 690 ) خير نيز در يك مرحلگى شيراز است ( احسن ع 455 ترجمهء 675 ) .
( 3 ) . « خير » و « اخيار » و « خيره » نام شهرى در كرانه درياچهء نجستگان بوده است ( لسترنج ص 311 ) .
( 4 ) . سرزمين مكه و اطراف آن تا حد معينى حرم ناميد مىشود و كشتن حيوانات در آنجا مجاز نيست در مقابل كلمهء حلّ كه كشتن در آنجا آزاد است .
( 5 ) . ش . ش : 1681 از انباء الروات : 2 : 153 ، اصله : 1 : 294 ، هدية العارفين : 1 : 447 .
( 6 ) . احسن ع 307 ترجمهء 448 .
( 7 ) . احسن ع 138 ترجمه 193 .
( 8 ) . خيش را سمت راست خود نهاده و به سمت چپ يسوم و منجد رفتند . ن . ك : ج 2 ص 381 . س 5 .
( 9 ) . ش . ش : 828 ، از انساب 216 ، لباب 1 : 478 .