تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
فدو السّرح اقوى فالبراق كانّها * بحورة لم يحلل بهنّ عريب « 1 »

براق خبت

[ ب ق خ ] با خاى نقطه‌دار و تاى دراز . خبت بيابانى ميان مكه و مدينه است . نيز گويند نام آبى است از آن بنى كلب . بشر چنين مىسرايد :
فاودية اللّوى فبراق خبت * عفتها العاصفات من الرّياح « 2 »
نيز گويد :
اتعرف من هنيدة رسم دار * باعلى ذروة و الى لواها
و منها منزل ببراق خبت * عفت حقبا و غيّرها بلاها « 3 »

براق خيل

[ ب ق خ ] با تلفّظ خيل به معنى اسب سوارى . نام جايگاهى نزديك راكس است . ضبعان پسر عبّاد نميرى چنين مىسرايد :
الا حبّذا البرق اليمانى و حبّذا * جنوب اتانا بالغبيط نسيمها
اتتنا بريح من خزامى غريبة * تمتّع بيتا فاستقلّ عميمها
هى المسك او اشهى من المسك نشوة * اذا هى شمّت لو ينال شميمها
بدور براق الخيل او بطن راكس * سقاها بجود بعد عقر غيومها « 4 »

براق سلمى

[ ب ق س ما ] مفضّل نكرى چنين مىسرايد : [ 537 ]
صبحنا عامرا ببراق سلمى * طعانا مثل افواه المزاد « 5 »

براق غضور

[ ب ق غ و ] با ضاد نقطه‌دار . جايگاهى است كه يكى از روزهاى تاريخى عرب در آنجا رخ داده است .

براق غول

[ ب ق غ ] شاعرى چنين سرود :
فربا السّلوطح فالكثيب فعاقل * فبراق غول فاللّوى المتحلّل « 6 »

براق لوى

[ ب ق ل وا ] لوا به معنى پايان شن‌زار است كه در جاى خود ياد شده است شاعرى چنين سرود :
غنينا زمانا باللّوى ثمّ اصبحت * براق اللّوى من اهلها قد تخلّت « 7 »

براق لوى سعيد

[ ب ق ل وا س ] در شعر طرمّاح چنين آمده است .
بابرق من براق لوى سعيد * تأزّر و ارتدى بالاقحوان « 8 »

براق نعاف

[ ب ق ق ] مرقّش بزرگ چنين سروده است :
هامش
( 1 ) . « ذو السراح » تهى شد ، سپس « براق » كه در « حوره » است ، گوئى كس بدان فرود نيامده باشد . ( چ ع 1 : 580 : 11 ) . ( 2 ) . پس دره‌هاى « لوى » و سپس « براق خبث » است كه طوفانهايش خورده است . ( 3 ) . آيا نقش بازمانده از خانهء « هنيده » را كه در بالاى تپه در سمت « لوى » است مىشناسى ؟ خانهء ديگرش نيز در « براق خبت » بود كه روزگار ، آن را نيز بپوشانيد . ( 4 ) . خوشا برق يمانى ! خوشا نسيم جنوبى كه به هنگام وزيدن ، باد خزامى را مىآورد . خانه‌اى را خواهد و بر همه مشك افشانى كند . از مشك نيز خوشبوتر است . « براق الخيل » و « بطن راكس » را از ابرى هر چند خشكيده باشد سيراب مىكند . ( 5 ) . بامدادان براى بنى عامر در « براق سلمى » زخمهائى همچون دهانهء خورجين آورديم . ( 6 ) . پس تپهء « سلوطح » « كثيب » پس « عاقل » سپس « براق غول » و « لوا » ويران شده است . ( 7 ) . ما زمانى در « لوا » خوش بوديم ولى پس از آن « براق لوا » از مردم تهى شده است . ( چ ع 1 : 271 : 2 ) . ( 8 ) . در « ابرق » از « براق لواى سعيد » ازار و رداى ارغوانى پوشيد .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 470 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى