تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩

براغيل

[ ب ] آب‌هايى است نزديك دريا واحد آن « برغيل » است .

براقش

[ ب ق ] با قاف و شين نقطه‌دار ، برقشه ، رنگارنگ بودن ، نيز به معنى جدائى است : « تركت البلاد براقش » يعنى كشور را در حالى كه پر از گلهاى رنگارنگ بود ترك كردم ؛ « تبرقش الرجل » يعنى خود را با رنگهايى گوناگون بياراست . اصمعى از ابو عمر بن علاء دربارهء اين شعر عمر بن معديكرب :
ينادى من براقش او معين * فاسمع فاتلأبّ بنا مليع « 1 »
گويد : براقش و معين دو دژ هستند در يمن يكى از تبّع‌ها دستور داده بود « سلحين » را بسازند ، در هشتاد سال آن را ساختند ، سپس با آب دستشويى بنّايان « سلحين » دو دژ « براقش » و « معين » را ساختند . اكنون هيچ اثرى از « سلحين » بر جا نيست و اين دو دژ استوارند . جعدى گويد :
تستنّ بالضرو من براقش او * هيلان او يانع من العتم « 2 »
شاعر گاوى را توصيف مىكند كه تن خود را مىخاراند . فروة پسر مسيك مرادى چنين مىسرايد :
احلّ بحاجر جدّى غطيفا * معين الملك من بين البنينا
و ملّكنا براقش دون اعلى * و انعم اخوتى و بنى ابينا « 3 »
علقمه نيز دربارهء اين دو جايگاه چنين مىسرايد :
و هل اسوى براقش حين اسوى * ببلقعة و منبسط انيق
و حلّوا من معين يوم حلّوا * لعزّهم لدى الفجّ العميق « 4 »
[ 536 ]

براق

[ ب ] جمع برقه است كه در واژهء « ابراق » گذشت .

براق بدر

[ ب ق ب ] كثيّر شاعر آن را چنين ياد مىكند :
فقلت و قد جعلن براق بدر * يمينا و العنابة عن شمال « 5 »

براق جبا براق

[ ب ق ج ب ] جايگاهى است در جزيره ، كه عمير پسر حباب سلمى در آنجا كشته شد « جبابراق » نيز به گفتهء ابو عبيده جايگاهى در شام است . نصر هر دو را با هم ياد مىكند .

براق تين

[ ب ق ] با تلفّظ تين به معنى انجير . نام كوهى است . ابو محمد خدا مىگويد :
ترعى الى جدّ لها مكين * اكناف خوّ فبراق التين « 6 »

براق ثجر

[ ب ق ث ] نزديك وادى القرى است . عبد اللّه پسر سلمه چنين سروده است :
و لم ار مثل بنت ابى وفاء * غداة براق ثجر او اجوب « 7 »

براق حوره

« 8 » [ ب ق ح ر ] با حاى بىنقطه ، جايگاهى در سمت قبله است . احوص چنين مىسرايد :
هامش
( 1 ) . از « براقش » يا از « معين » فرياد مىزند ، پس گوش فراده . اين شعر در چ ع 3 : 115 : 21 و 4 : 581 : 15 نيز هست . ( 2 ) . در « براقش » و « هيلان » او خود را به درخت « ضرو » يا شاخه‌هاى عتم ( تاك ) مىسايد . ( 3 ) . از ميان پسران ، من به حاجر جدم غطيف كه « معين » است در آمدم و « براقش » را مالك شدم و خواهران و برادرانم را انعام كردم . ( 4 ) . آيا « براقش » را با بيابان برابر دانستند ؟ به جاى « معين » در ته دره فرود آمدند . ( 5 ) . هنگامى كه آن دختران « براق بدر » را در سمت راست و « عنابه » را در سمت چپ نهادند من گفتم ! اين شعر دوباره چ ع 3 : 732 : 22 . ( 6 ) . « جدّ » و پيرامن « خوّ » تا « براق تين » چراگاه مطمئن اوست . ( چ ع ص 911 : 11 ) . ( 7 ) . كسى را مانند درخت « ابو وفاء » در شب « براق تجد » نديده‌ام . ( 8 ) . ن . ك : حورة ( چ ع 2 : 359 : 3 ) و برقة حورة ( چ ع 1 : 580 : 10 ) .