تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 794

مساهمون:

ص٧٩٤
انّى اقيّد بالمأثور راحلتى * و لا ابالى و لو كنّا على سفرى « 1 »
چون پدر اين دو دختر اين شعر از او برشنود گفت با من بيا و او را نزد ايشان برده دو دختر را بيرون آورده گفت هر كدام را كه مىخواهى دستش را بگير و ببر . شاعر دست يكى را گرفت و پدر ، آن دختر را به همسرى وى داد سپس به شاعر گفت : شام را نزد ما باش . پس چون شتران او بازگشتند آنها را به دو نيم كرد و گفت هر كدام را مىخواهى بگير . ابن مقبل نيمى از شتران را نيز گرفت و به قبيلهء خويش بازگشت . شاعر ديگر سرايد :
دعاهنّ من ثاج فازمعن رحله « 2 »
و در روايت ديگرى به جاى « رحله » « ورده » دارد . ديگرى گويد [ 914 ] :
و انت بثاج ما تمرّ و ما تحلى « 3 »

ثاجه

[ ج ] : ابو القاسم از علىّ شريف نقل كرده است كه از دره‌هاى جلوى مكه است .

ثادق

[ د و د ] : نام دره‌اى است در سرزمين عقيل كه آبها دارد . اصمعى گويد : « ثادق » دره‌اى بزرگ است كه به رمّه [ ر م م ] مىريزد و اين همان است كه عقبه پسر سوداء آن را در شعر چنين آورد :
الا يا لقومى للهموم الطّوارق * و ربع خلا بين السّليل و ثادق « 4 »

« سليل »

جايگاهى بالاتر از « ثادق » است . او گويد : پايينتر از « ثادق » از آن قبيلهء عبس و بالاى آن از آن بنى اسد است و اين شعر را مىآورد :
سقى الاربع الآطار من بطن ثادق * هزيم الكلى جاشت به العين املح « 5 »
عبد الرحمن پسر داره چنين مىسرايد :
قضى مالك ما قد قضى ثمّ قلّصت * به فى سواد اللّيل و جناء عرمس
فاضحت باعلى ثادق فكانّها * محالة غرب تستمرّ و تمرس « 6 »
ابن دريد گويد : از ابو حاتم دربارهء ريشهء « ثادق » پرسيدم گفت : نمىدانم و چون از رياشى پرسيدم گفت شما بچه‌ها چقدر در مطالب لغوى موشكافى مىكنيد ؟ اما من مىگويم مىتواند از ريشهء « ثدق المطر من السحاب » باشد يعنى باران با تندى از ابر بريخت . « سحاب ثادق » و « وادى ثادق » يعنى ابر بارنده و درهء داراى آب رونده .

ثافت

[ ف ] : ( با باى دونقطه ) . و برخى آن را « اثافت » با همزهء آغازين گفته‌اند . جايگاهى در يمن است كه در باب همزه ياد شد .
هامش
( 1 ) . اى دو همسايهء ثاجى من ! به راه خود رويد ! شما از من خبر نداريد . من نيز به راه خود مىروم و از اين سفر باكى ندارم . ( 2 ) . ايشان را از « ثاج » بخواست و همه با « رحل » ( كاروان ) او آمدند ، ن . ك . چ ع 1 : 301 : 23 . ( 3 ) . تو ثاجى هستى ، چه بمانى و چه به روى . ( 4 ) . اى واى قبيلهء من ! از اندوههاى پيش آمده ، از دوستانى كه در ميان « سليل » و « ثادق » از دست شدند . ن . ك چ ع 2 : 194 : 4 . ( 5 ) . سيراب باد چهار آبادى در درهء « ثادق » و « هزيم الكلى » كه از چشمه‌اش آب گوارا مىجوشد . ( 6 ) . مالك هر چه را كه خواست فرمان داد ولى در سياهى شب در بالاى « ثادق » با سنگ بزرگ برخورد كرد . . .