فزايندهاى از روانشناسى - يا به عبارت درستتر ، از يك نسخ به شدت آمريكايى روانشناسى - استفاده مىكنيم تا دور شدن خود از نظام خانوادگى را مشروعيت بخشيم . اين گونه به نظر مىرسد كه از نسخههاى دخل و تصرف شده نظريه فرويد استفاده شدهاست تا به ما اين اجازه داده شود كه بيش از پيش نسبت به پيوندهاى خانوادگى منتقد باشيم و ارزش والدگرى را مورد ترديد قرار دهيم .
روانشناسى متداول و ريشههاى والدستيزى
مسلماً وظيفه ما نيست كه ميراث زيگموند فرويد را به چالش بكشيم . اين چالش عظيم كاملًا خارج از گستره اين كتاب و تخصص نويسندگان آن قرار دارد . اما روانشناسى ، در اشكال سطحى و عامهپسند آن مىتواند ، به ويژه براى نقش و عملكرد والدگرى ، به شدت مخرب باشد .
در بطن موضوع اين واقعيت وجود دارد كه در فرهنگ ما كه روز به روز بيشتر به سمت درمانگرى پيش مىرود ، تعهدات بيرونى ، خواه نسبت به والدين باشد يا نسبت به فرزندان يا جامعه ، به حداقل خود كاهش مىيابد ، زيرا اين گونه تعهدات با ظرفيت فرد براى خودپرستى در تعارض است . همچنان كه انديشمندانى در حد فيليپ ريف « 1 » ، رابرت بلاه « 2 » و كريستوفر لاش « 3 » اشاره مىكنند ، روانشناسى متداول گرايش به اين دارد كه « اخلاق فردگرايان مبتنى بر روانشناسى را ترويج كند و مشتريان فراوان خود را ترغيب
هامش
( 1 )- Phillip Rieff( 2 )- Robert Bellah( 3 )- Christopher Lasch