پيش چنين نميكردى ؟ عرض كرد : اى رسول خدا ! سوگند بدان كه تو را براستى به نبوت برانگيخته ، ياد تو چنان دلم را فرا گرفت [ و هواى ديدارت چنان بسرم افتاد ] كه نتوانستم دنبال كارم بروم و به ناچار نزدت بازگشتم ! حضرت در حق آن مرد دعا كرد و با خوشروئى با او سخن گفت . اين جريان گذشت و چند روز شد كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) آن مرد را نديد ؛ از احوال او پرسيد ؟ اصحاب گفتند : چند روز است كه ما او را نديدهايم . حضرت برخاست ، كفشهاى خود را پوشيد و اصحاب نيز كفشهاى خود را پوشيده و دنبال آن جناب به بازار روغن فروشان آمده و ديدند كه در دكان آن مرد كسى نيست ؛ احوال او را از همسايگانش پرسيدند ، آنها به پيامبر گفتند : او مرده است ! او مردى امانتدار و راستگو بود ولى يك خصلت در او بود ! فرمود : چه خصلتى ؟ گفتند : شهوت ران بود ، مقصودشان اين بود كه به دنبال زنان مي رفت ؛ رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) فرمود : خدايش بيامرزد ، به خدا سوگند چنان محبتى به من داشت كه حتى اگر كنيز فروش هم بود ، خدايش مىآمرزيد . ( 1 ) ( ( نَخّاس ) ) كه در اين روايت بدان اشاره شده ، يعنى كسى كه كنيزان را مى فروشد و اين شخص معمولا مرتكب حرام شده و با آنان مرتكب زنا مىشود . حال معناى كلام پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) اين است كه : اين جوان روغن فروش كه پيامبر را چنان دوست مى داشت كه تا پيامبر را نمى ديد ، سر كارش نميرفت ، به خاطر همين عملش ، حتى اگر كنيزفروش ( مرتكب زنا ) هم مى بود ، بخشيده مى شد و ثواب محبت پيامبر بر آن گناه غلبه مى كرد . البته اين سخن به هيچ وجه به معناى كوچكى گناه نيست ، بلكه نشان دهنده عظمت مقام پيامبر و اهل بيت نزد خداوند و عظمت ثواب محبت آن
شرح زيارت آل ياسين (فارسى) — صفحة 123
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص١٢٣
هامش
( 1 ) - كافى ج 8 ص 78