تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علل الشرايع ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
خود را « 1 » .
هامش
« 1 » عشق عبارتست از ميل مفرط به چيزى و يا به كسى و تجاوز از حد اعتدال نمودن و جنبهء حيوانيت است كه بر بعضى غلبه پيدا مىكند ، و آتشى است خانمانسوز و درياى بدبختى است ، چه نيكو گفته شاعر :چون روى دنبال عشق خانه سوز ميشوى بىخانمان و تيره روزو خداى ناخواسته اگر كسى به آن مبتلا گرديد ديگر روى سعادت و خوشبختى نخواهد ديد زيرا اعضاى بدن را از عمل بوظيفه خود سست مىكند و قوا را ساقط از انجام مأموريت خود مينمايد و حواس آدمى را از كار باز ميدارد و ترشحات غددى بدن را نامرتب و نامنظم ميسازد و بعضى از جوارح را فاسد ميگرداند و عقل را زايل كند .عقل ميگفت كه دل منزل و مأواى منست عشق خنديد كه يا جاى تو يا جاى منستو از اين جهت است كه اطباء و روانشناسان ميگويند : عشق قسمى از انواع و امراض ماليخوليائيست ، و اگر عاشق محروم شود از معشوق خود بيشتر و زودتر مبتلا به بيمارى سل مىشود و ابو على سينا در تعريف عشق گويد : هو مرض سوداوىّ ينتهى الى الجنون ، يعنى عشق بيمارى سوداويست كه بديوانگى منتهى گردد : و مرحوم شيخ بهاء الدين رحمه اللَّه در كشكول فرموده كه بو على سينا كتابى در عشق نوشته و گفته است كه عشق مخصوص انسان نيست بلكه در تمام موجودات فلكى و عنصريات و مواليد ثلثه يافت مىشود . و نيز در همان كتاب گفته : عشق يك قوه غريزيست و پيدايش آن از وساوس و تمايل و قوه طمع انسانست و اشباحيست كه بواسطه خيالها وجود پيدا مىكند تا جايى كه بر خلاف طبيعتهايش عمل خواهد كرد . و براى همين است كه گفته‌اند عشق در روحيه انسان نتيجه معكوس دارد كه اگر شجاع باشد ترسو ميگردد و اگر ترسو باشد شجاع بى مورد مىشود . و حضرات صوفيه ( خ ) را عقيده آنست كه عشق ركن مهم طريقت است و عطارشان گفته :تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم بر عشق هرگز نشكنم پيمان عشقو ميگويند : در طريق عشق حساب دين و ايمان در بين نيست چنان كه شاعر گفتهشبى ديدم بخواب آشفته موئى رفيقى رهبرى پيرى نكوئى بگفتا در طريق عشق بايد سخن از دين و ايمان نگوئىو مولوى ( م ) ايشان گفتهزانكه عاشق در دم نقد است مست لا جرم از كفر و ايمان برتر است كفر و ايمان هر دو خود دربان او است كوست مغز و كفر و دين او را دو پوستو حافظ آنها گفته :عاشق زارم مرا با كفر و با ايمان چه كار مفلس عورم مرا با وصل و با هجران چه كارو عشق را برتر از عقل ميدانند و ميگويند :عشق آمد و عقل رخت بربست و برفت آن عهد كه كرده بود بشكست و برفتو ميگويند :سخن از عشق گو و از عقل بگذر كه عشق است آيت اللَّه اكبرو چنان گمراه شده‌اند و شيطان بر آنان مسلط گرديده كه عقل را كه يكى از نعمتهاى بزرگ الهى است طبق آيات قرآن و روايات و اخبار و احاديث مرويّه از حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم و ائمه عليهم السّلام با سندهاى صحيح و بسبب آن عبادت خدا مىشود چنان كه در صفحه « 19 - و - 20 - و پاورقى : 224 - و - 226 - و - 246 » همين كتاب گذشت كنار ميگذارند و مذمت ميكنند و دم از عشق ميزنند و آن را آيت اللَّه اكبر مينامند ، و صدها شعر كفر آميز ديگر كه در كتابهاى اين فرقه ضاله و مضله مىباشد و با وجود اين خود را پيرو على عليه السّلام ميدانند ! با اينكه آن حضرت در خطبه - 108 - نهج البلاغه پس از آنكه مردم دنيا پرست و كسانى كه فرمان پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله را نبرده و نميبرند نكوهش نموده در مذمت عشق و عاشقين ميفرمايد : و من عشق شيئا اغشى بصره و امرض قلبه فهو ينظر به عين غير صحيحة و يسمع باذن غير سميعة قد خرقت الشهوات عقله و اماتت الدنيا قلبه لا ينزجر من اللَّه بزاجر و لا يتعظ منه بواعظ ، هر كه به چيزى و يا به كسى عاشق گشت چشمش نابينا گردد ، و قلبش بيمار شود ، و چنين كسى نظر مىكند با چشم ناصحيح ، و ميشنود با گوشى كه حقايق را نميشنود ، و هر كه اين چنين باشد عقلش بوسيله شهواتش نابود گشته ، و قلبش بواسطه توجه به دنيا مرده شده ، از منعكننده و پند دهنده ( قرآن و بيانات پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم و ائمه عليهم السّلام ) كه از جانب خداوند است متنبه نشده و پند و نصيحت نميپذيرد . و در متن حديث چنان كه از ترجمه آن ملاحظه مىشود آنقدر عشق مورد تنفر حضرت صادق عليه السّلام بوده كه حتى كلمه عشق را هم در جواب مفضل به زبان مبارك خود نياورده‌اند . و لا يخفى ما في هذه السطور من الكفاية للمهتدى الطالب للرشاد بما فيهم من التنبيه و الايقاظ من الغفلة و الرقاد ؟ و حفظنا اللَّه و اياكم من الصوفية و أمثالهم و أشباههم الذين منهمكون في الشهوات و المستغرقون في بحار السيئات