گفت انس بن مالك « 1 » بودم روزى با جمعى حضور حضرت رسول پس آن حضرت جامهئى به زير سر گذاشت و خوابيد ، مدتى نگذشت كه باد سختى وزيده و آن حضرت با شتاب بلند شد ، گفتم شما را چه مىشود ؟
فرمود : گمان كردم قيامت به پا شده .
گفت أصمعى شنيدم از عربى كه ميگفت : آرزوها قطع كرده گردنهاى مردم را و فريب داده آنها را مانند سراب ( آبيست كه بواسطه تابش آفتاب در بيابان به نظر ميرسد و حال آنكه آب نيست ) وامىگذارد كسى را كه به او اميد داشته باشد و مغرور مىكند كسى را كه به او برسد و هر كه شب و روز بر او بگذرد زود باجل خود ميرسد ، چنان كه گفته است شاعرى :
و يمسى المرء ذا أجل قريب * و في الدنيا له أمل طويل
و يعجّل للرحيل و ليس يدرى * إلى ما ذا يقرّبه الرحيل
شب مىكند مرد و حال آنكه مرگش نزديك شده ، و ( عجبست كه ) در دنيا طول أمل دارد ( كه هميشه ميگويد بايد چنين و چنان كنم ) ، و عجله مىكند ( شب و روز ) براى رفتن ( او ) و نميداند كه بچه چيز نزديكش مينمايد رفتن او ( يعنى نميداند در پايان عمر و پس از مرگ بكجا خواهد رفت ، در بهشت و يا در جهنم ) .
هامش
( 1 ) . انس بن مالك الانصارى خادم حضرت رسول بود و داراى ثروت زيادى بوده بدعاى آن حضرت و لكن مورد لعن و نفرين حضرت امير ( ع ) واقع شد به جهت كتمان شهادت نمودنش چون على ( ع ) طلب شهادت فرمود از او در بارهء غدير خم و 80 پسر و دو دختر داشته - مترجم .