روز بيست و پنجم از شوسهاى كه شاه عباس كبير ساخته و هنوز بعضى از قسمتهاى آن خوب مانده است به راه افتاده بجانب قافلانكوه پيش رفتيم . اين كوه آذربايجان يعنى مدى قديم را از عراق عجم كه مملكت قديم پارتهاست جدا مىكند « 1 » . اين جاده از ميان تختهسنگهاى عظيم سياهرنگ گذشته به شكل قشنگى روى دامنهء كوه مارپيچى مىشود .
چون بمرتفعترين نقاط كوه رسيديم قدرى ايستاده نظرى بجوانب افكنديم .
از طرفى ميانج و رشتهجبالى كه تا تبريز ممتد است ديده مىشد . از سمتى قللى نمايان بود كه در افق زرد روشنى محو شده حاشيهاى از ابرهاى آبىرنگ بر آن احاطه داشت . اين مرتفعات همان جبال اطراف سلطانيه بود .
اين نواحى از حيث مناظر طبيعى خيلى فقير است نه درخت دارد نه علف و تمام چشمانداز را زمين زردرنگ شنزارى فراگرفته كه گاه تيره و زمانى روشن - تر است ، رويهمرفته با ايالت آذربايجان خيلى تفاوت دارد . پس از آنكه مدتى اين مناظر را بدون وحشت از بادى كه بگوشهاى ما مىخورد تماشا كرديم مجددا از همان راه مارپيچى پائين آمديم . در سمت چپ كوه عظيمى ظاهر شد كه خرابهء قلعه - اى بنام دختر بر آن نمايان بود . گويند بانى آن اردشير است و چون دخترى در آن محبوس بوده بنام او معروف شده است ، شاه عباس كبير چون اين قلعه بعدا مأمن و ملجأ دزدان و راهزنان شده و مسافرت از اين كوه را خطرناك كرده بدون ملاحظهء قدمت آن را خراب كرده است ، هنوز ديوارى از آن باقيست كه به طرز
هامش
( 1 ) معلومات تاريخى مسافر ما بدتر از تحقيقات او راجع بآداب و اخلاق ايرانيان است ، چه عراق عجم را كه مورخين قسمتى از مدى قديم دانستهاند مملكت پارتها مينامد و حال آنكه مملكت پارتها خراسان كنونى و مردمش از نژاد آريانهاى ايرانى بودهاند . م . ه .