بسم الله الرحمن الرحيم
ذكر برخى از كارهاى ابن ابىّ
گويند ، در آن هنگام كه جنگ مريسيع تمام شده بود ، مسلمانان بر سر چاههاى آب ، جايى كه مقدار كمى آب داشت مانده بودند ، و آب چندان كم بود كه دلوها پر نمىشد .
سنان بن و بر جهنى كه همپيمان بنى سالم بود ، همراه تنى چند از جوانان بنى سالم براى آب برداشتن آمد و متوجه شد كه جمعى از انصار و مهاجران سپاهى بر سر چاه گرد آمدهاند .
جهجا بن سعيد غفارى كه مزدور عمر بن خطاب بود ، كنار سنان بن و بر ايستاده بود . هر دو نفر دلوهاى خود را به چاه انداختند و دلوهاى آن دو با يك ديگر اشتباه شد . چون سطل سنان بن و بر از چاه بيرون آمد سنان گفت : اين سطل من است . جهجا نيز گفت : به خدا اين سطل من است .
ميان آن دو بگو مگو در گرفت و جهجا سيلى محكمى به سنان زد بطورى كه از چهرهء او خون جارى شد ، و فرياد كشيد : اى خزرجيان كمك كنيد ! و مردانى كه همراه او بودند برانگيخته شدند . سنان گويد : جهجا گريخت و بانگ برداشت كه اى قرشيان ! اى مردم كنانه ! كمك كنيد ! و قرشيان هم با شتاب به يارى او آمدند . من چون چنين ديدم همهء انصار را به كمك خواستم .
مردم اوس و خزرج در حالى كه شمشيرهاى خود را كشيده بودند پيش آمدند و ترسيدم كه فتنهء بزرگى برپا شود . گروهى از مهاجران نزد من آمدند و تقاضا كردند كه از حق خود بگذرم .
[ سنان گويد ] قصاص گرفتن من مهم نبود ، ولى نمىتوانستم دوستان خود را وادار كنم كه در قبال تقاضاى مهاجران گذشت كنند . آنها به من مىگفتند : فقط اگر پيامبر ( ص ) دستور عفو فرمود او را عفو كن ، و گر نه بايد از جهجا قصاص بگيرى . مهاجران با عبادة بن صامت و ديگر همپيمانانم گفتگو كردند و رضايت آنها را بدست آوردند ، لذا من هم موضوع را رها كردم و به عرض پيامبر ( ص ) نرساندم .