تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
و هر گاه چشمم به شكم آن حضرت مىافتاد ، كاغذهاى سپيد مصرى يا پارچه‌هاى سپيد را به ياد مىآوردم كه روى هم چين خورده باشد ، و روز فتح مكه پيامبر را ديدم كه بر سرش چهار زلف بافته بود . على بن يزيد ، از پدرش ، از عمه‌اش ، از قول امّ سلمه همسر رسول خدا ( ص ) نقل كرد كه مىگفته است : در ذى الحليفه چهار زلف بافته بر سر رسول خدا ( ص ) بود و پس از فتح مكه و اقامت در آن هم زلفهاى او همچنان بافته بود ، و چون آهنگ جنگ حنين و خروج از مكه فرمود ، زلفهاى بافتهء خود را باز كرد و سر خويش را با سدر شست . عبد الله بن يزيد ، از ابو حصين هذلى نقل كرد كه : چون هند دختر عتبه اسلام آورد ، همراه يكى از كنيزان خود هديه‌اى براى رسول خدا ( ص ) كه در ابطح بود فرستاد . هديهء مذكور دو بز برشته شده بر آتش ( كبابى ) و يك پوست بود . كنيزك كنار خيمهء رسول خدا ( ص ) آمد و اجازه گرفت و داخل خيمه شد و پيامبر ( ص ) همراه ام سلمه و ميمونه همسران خود و گروهى از زنان بنى عبد المطلب نشسته بودند . كنيزك گفت : بانوى من اين هديه را براى شما فرستاده و پوزش مىخواهد و مىگويد كه امروز ( امسال ) گوسپندان ما ، كم زايش بوده است . پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند به گوسپندان شما بركت دهد و زاد و ولد آنها را زياد كند ! كنيز پيش هند برگشت و دعاى رسول خدا ( ص ) را به او گزارش داد و هند خشنود و شادمان گرديد . كنيز مىگفت : گوسپندها و بره‌هاى ما چندان زياد شد كه تا آن موقع چنان سابقه‌اى نداشت . و هند مىگفت : اين اثر دعا و بركت وجود رسول خدا ( ص ) است و سپاس خداى را كه ما را به اسلام رهنمون فرمود . هند مىگفت : در خواب ديده بودم كه گويى محكوم به ايستادن دايمى در آفتاب هستم و حال آنكه سايه به من نزديك بود ولى نمىتوانستم به سايه بروم ، و چون پيامبر ( ص ) نزديك ما رسيد ، ديدم كه من وارد سايه شدم . ابو حصين مىگويد : يكى از زنان قبيلهء سعد بن بكر - كه خاله يا عمهء شيرى پيامبر ( ص ) بود - همراه با مشكى كره و جوالى كشك به ديدن پيامبر ( ص ) آمد و رسول خدا در ابطح بود . آن زن آشنايى داد و نسب خود را گفت و پيامبر ( ص ) او را شناختند و به اسلام دعوتش كردند و آن زن اسلام آورد و پيامبر ( ص ) را تصديق كرد . پيامبر ( ص ) دستور فرمود هديهء او را بپذيرند و شروع به پرسش دربارهء حليمه فرمود . آن زن به پيامبر ( ص ) گفت : مدتهاست كه مرده است . گويد : چشمهاى رسول خدا ( ص ) اشك آلود شد ، و سپس پرسيدند : چه كسى از او باقى مانده است ؟ گفت : دو برادر و دو خواهر شيرى شما و به خدا سوگند كه آنها سخت نيازمند به محبت