عبد الله بن ابى يحيى ، از قول ثبيته دختر حنظلهء اسلمى ، از قول مادرش امّ سنان برايم نقل كرد كه گفت : چون پيامبر ( ص ) خواستند از مدينه براى خيبر حركت كنند به حضورشان رفتم و گفتم : اى رسول خدا ، آيا مىتوانم همراه شما بيايم و براى سپاه آب حاضر كنم ، و اگر خداى نكرده زخميها و بيمارانى بودند ، آنها را معالجه كنم ، و از بارها ديدهبانى و پاسدارى كنم ؟ پيامبر ( ص ) فرمودند : در پناه لطف و بركت خدا حركت كن ! گروه ديگرى هم از بانوان هستند كه در اين مورد با من صحبت كردهاند ، و من اجازه دادهام ، برخى از قوم خودت هستند و برخى از قبايل ديگر . اگر دلت مىخواهد همراه اقوام خودت باش و اگر هم مىخواهى همراه خود ما .
گفتم : حتما همراه شما خواهم بود . فرمود : با امّ سلمه باش . گويد : من همراه ام سلمه بودم ، رسول خدا ( ص ) هر سپيده دم در حالى كه زره بر تن داشت ، از رجيع به محل لشكر مىرفت و شامگاه پيش ما برمىگشت . اين حال هفت روز طول كشيد تا خداوند متعال نطاة را گشود . همين كه پيامبر ( ص ) آن را گشودند به سوى شق كوچيدند و ما را هم به منطقهء منزله كوچاندند . چون خيبر فتح شد پيامبر ( ص ) چيز از فىء را به ما اختصاص دادند . به من چند مهره و چند زيور نقره دادند كه از غنايم به دست آمده بود ، و هم قطيفهاى فدكى ، و بردى يمانى ، و مقدارى پارچه مخمل ، و ديگى مسى به من دادند . من گروهى از سپاهيان را كه زخمى شده بودند با دارويى كه فقط پيش خاندان ما بود ، معالجه مىكردم و به سرعت بهبود مىيافتند . من همراه امّ سلمه به مدينه برگشتم و هنگامى كه مىخواستيم وارد مدينه شويم ، من سوار يكى از شتران رسول خدا بودم . امّ سلمه گفت : اين شترى را كه بر آن سوارى رسول خدا به تو بخشيدهاند . گويد : خدا را سپاس گفتم و با آن شتر به مدينه آمدم و آن را به هفت دينار فروختم ، و خداوند متعال در اين سفر براى من خير و بركت فراوان قرار داد .
برخى گفتهاند كه پيامبر ( ص ) براى زنها سهم مخصوص معين فرمود . حتى براى سهله دخترك عاصم كه در خيبر متولد شده بود ، و همچنين براى نوزادى كه خداوند به عبد الله بن انيس در خيبر داده بود سهمى تعيين كردند . و برخى هم گفتهاند كه براى آنها چيزى از غنايم دادند ولى سهم آنها را به اندازهء سهم مجاهدين قرار ندادند .
يعقوب بن محمد ، از قول عبد الرحمن بن عبد الله بن ابى صعصعه ، از حارث بن عبد الله بن كعب برايم نقل كرد كه گفته است : بر گردن امّ عماره مقدارى مهرههاى قرمز ديدم پرسيدم :
اينها از كجاست ؟ گفت : مسلمانان در حصار صعب بن معاذ مقدارى از اين مهرهها را كه زير خاك پنهان شده بود ، پيدا كردند و آنها را پيش پيامبر ( ص ) آوردند . آن حضرت دستور فرمود ميان زنانى كه همراه بودند ، تقسيم شود . عدهء ما بيست نفر بود كه اين مهرهها ميان ما تقسيم شد و
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 524
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٢٤