آن ساعت و در آن روز تعجب كردند ، براى عرض سلام به مسجد آمدند . پيامبر ( ص ) با مردم مشغول گفتگو و احوالپرسى شدند تا اينكه حارث بن سويد ، كه ملافهاى زرد رنگ به خود پيچيده بود ، آمد . همين كه پيامبر ( ص ) او را ديدند ، عويم بن ساعده را خواستند و فرمودند : حارث بن سويد را نزديك در مسجد ببر و گردنش را بزن كه او مجذر بن ذياد را در جنگ احد عمدا كشته است . عويم ، حارث را گرفت ، حارث گفت :
بگذار با رسول خدا صحبتى كنم ! ولى عويم نپذيرفت . حارث تلاش مىكرد كه خود را از دست او بيرون بكشد تا بتواند با پيامبر ( ص ) صحبت كند ، حضرت هم به قصد سوار شدن برخاستند و امر فرمودند كه مركوبشان را به در مسجد بياورند . پس حارث به پيامبر ( ص ) گفت : اى رسول خدا ، سوگند به خدا كه من او را كشتهام ، اما چنين نبوده كه از اسلام برگشته يا در آن شك كرده باشم ، شيطان بر من چيره شد و اختيارم را به دست هواى دلم دادم ، اكنون هم از عمل خود ، در پيشگاه خدا و رسول او توبه مىكنم ، خون بهاى او را هم مىپردازم و دو ماه پياپى روزه مىگيرم ، بردهاى آزاد مىكنم و شصت فقير را خوراك مىدهم ، من از عمل خود ، در پيشگاه خدا و رسول او توبه مىكنم ! او ركاب پيامبر ( ص ) را گرفته بود . فرزندان مجذر هم حضور داشتند ، ولى پيامبر ( ص ) به آنها چيزى نفرمود ، چون گفتار حارث تمام شد ، پيامبر ( ص ) خطاب به عويم فرمودند : گردنش را بزن ! آنگاه سوار شدند ، عويم هم حارث را در برابر مسجد قباء گردن زد . گويند : خبيب بن يساف ، ناظر اجراى حكم بود و پس از آن به حضور پيامبر ( ص ) آمد و خبر داد . همچنين گفتهاند كه ، پيامبر ( ص ) به قصد تحقيق دربارهء اين قضيه به قباء مىرفتند كه بين راه ، جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و خبر داد و پيامبر ( ص ) دستور فرمود كه عويم گردن او را بزند . حسان بن ثابت در همين مورد مىگويد :
اى حارث ، گويى تو هنوز در حالت چرت جاهليت بودى ، واى بر تو ، مگر از جبرئيل غافل بودى [ 1 ] واقدى گويد : مجمّع بن يعقوب از قول پيرمردان قبيلهء خود برايم نقل كرد كه ، سويد بن صامت هنگام كشته شدن ، اين دو بيت را سروده است :
از سوى من به جلاس و عبد الله پيامى برسان كه اگر سالخورده هم شدهاى ، مواظب باش آن دو را خوار و ذليل بگير ،
هامش
[ 1 ] در ديوان حسان بن ثابت ، چاپ بيروت ، ص 185 چهار بيت از اين قطعه آمده است . - م .