آن بيمناك بود پياده حج گزارد و سه بار نيمى از اموالش را در راه خدا بخشيد « 1 » .
( 1 ) 84 - حسين از عبد اللّه ، از ابراهيم بن حاتم ما را حديث كرد كه مىگفته است ، حصين از شعبى براى ما نقل كرد كه مىگفته است زحر بن قيس جعفى مرا حديث كرد و گفت بامداد شبى كه على عليه السّلام مضروب شد سوار بر استر خود و روانه مداين شدم ، چون نزديك مداين رسيدم مردم مرا ديدند و پرسيدند از كجا مىآيى ؟ گفتم از كوفه ، پرسيدند چه خبر تازه ؟
گفتم امير مؤمنان براى نماز صبح بيرون آمد دو مرد جلو او آمدند يكى از ايشان شمشير بر او كشيد كه خطا كرد ديگرى ضربتى زد كه زخمى پديد آورد كه ممكن است انسان به ضربه و زخمى كوچكتر از آن بميرد و گاه ممكن است از ضربه و زخمى بزرگتر و بيشتر از آن زنده بماند ، آنان ميان خود رايزنى و گفتگو كردند و به شك و ترديد افتادند و سرانجام گفتند اگر مغز سر او را در شصت كيسه براى ما مىآوردى بازهم مىدانستيم كه او نخواهد مرد تا عرب را با چوبدستى خويش براند و رهبرى كند ، من وارد مدائن شدم و در خانهاى منزل كردم تا آنگاه كه نامه حسن بن على رسيد و موضوع رحلت على را نوشته بود ، من به مردم مداين گفتم از خدا بترسيد و بر شما باد به سخن شنيدن و فرمانبردارى .
گويد آن دو كس كه بر على عليه السّلام ضربت زده بودند عبد الرحمن بن
هامش
( 1 ) . ظاهرا اين علت را يكى از راويان تراشيده است زيرا امام حسن كارى بر خلاف وصيت امير المؤمنين عليه السّلام انجام نداده است كه از عواقب آن بيمناك باشد .