نگريست ، محمد پرسيد اى مرد از كدام قبيلهاى ؟ گفت مضر ، پرسيد از كدام مضر ، گفت از يمن ، محمد پرسيد از كدام شاخه يمنى ؟ گفت به تو خبر نمىدهم ، محمد سخن گفتن با او را رها كرد ، و چون موضوع ضربت خوردن على عليه السّلام و كشته شدن او پيش آمد ، عبد الرحمن را گرفتند و در خانهاى زندانى كردند ، محمد بن حنفيه پيش او رفت و پرسيد تو همان مردى نيستى كه در گرمابه ديدمت ؟ گفت آرى ، محمد گفت به خدا سوگند امروز هم ترا بهتر از همان روز نمىشناسم ، سپس محمد به گروهى كه همراهش بودند نگريست و گفت ما علم غيب نداريم ولى چيزهايى به ما آموختهاند و همانها را مىدانيم . « 1 »
( 1 ) 83 - حسين از عبد اللّه ما را حديث كرد كه مىگفته است پدرم از هشام بن محمد از ابو عبد اللّه جعفى از جابر جعفى از ابو جعفر محمد بن على عليه السّلام مرا حديث كرد كه مىگفته است چون على كه خدايش غريق رحمت بدارد رحلت كرد ، حسن بن على فرمان داد ابن ملجم را آوردند ، ضربتى بر او زد كه انگشتهاى او قطع شد « 2 » ، ضربه دوم را زد و او را كشت ، و چون حسن عليه السّلام از اينكه دو ضربه بر ابن ملجم زده بود اندوهگين و از عواقب
هامش
( 1 ) . بلاذرى ضمن حديث 550 انساب الاشراف ص 501 ج 2 چاپ اول با اسناد ديگر و به صورتى ديگر و ابن سعد هم در ص 35 ج 3 چاپ بيروت به گونهاى ديگر و ابن عساكر در ص 362 ج 3 تاريخ دمشق و متقى هندى در ص 17 ج 15 كنز العمال آوردهاند و چنين استنباط مىشود كه مقصود از علم غيب دانشى بوده است كه بدون آموزش و فراگيرى داشته باشند .
( 2 ) . اگر اين روايت درست باشد معلوم مىشود كه ابن ملجم پليد براى جلوگيرى از برخورد شمشير به سر يا گردن خود دست خويش را سپر قرار داده است .