تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
( 1 ) مىفرمود « همانا كه مقام و ايستادگى نسيبه امروز بهتر از مقام و ايستادگى فلانى و فلانى بود » . پيامبر ( ص ) او را مىديد در حالى كه چادر و جامهء خويش را استوار بر كمر خود بسته بود بسيار استوار جنگ مىكرد تا آنكه سيزده زخم برداشت . مادر بزرگم مىگفت خود ديدم كه ابن قميئة شمشيرى بر دوش ام عماره زد كه بزرگترين زخم او بود و يك سال آن را مداوا مىكرد . گويد و چون جارچى رسول خدا ( ص ) براى رفتن به حمراء الاسد مردم را فراخواند ، ام عماره جامهء خود را استوار كرد ولى از بسيارى خون‌ريزى نتوانست حركت كند ، ما آن شب را به زخم‌بندى زخميان سرگرم بوديم و بدانگونه شب را به صبح آورديم ، هنگامى كه پيامبر ( ص ) از حمراء الاسد بازگشت پيش از آن كه به خانهء خود برود عبد الله بن كعب مازنى را به احوال‌پرسى نسيبه فرستاد و از خبر سلامتى او شاد شد . محمد بن عمر واقدى ، از عبد الجبار بن عمارة ، از عمارة بن غزيه ما را خبر داد كه مىگفته است * ام عماره مىگفت چنان بود كه مردم از گرد رسول خدا پراكنده شدند و آن حضرت فقط ميان چند تن كه شمارشان به ده نمىرسيد باقى ماند . من و شوهر و دو پسرم پيش روى پيامبر ( ص ) جنگ مىكرديم ، مردم همچنان در حال فرار از كنار رسول خدا مىگذشتند . پيامبر ملاحظه فرمود كه من سپر ندارم در همان حال مردى را ديد كه سپر همراه داشت و مىگريخت . به او فرمود سپرت را براى كسانى كه جنگ مىكنند بينداز . او سپر خود را انداخت من آن را برداشتم و با آن به دفاع از رسول خدا پرداختم ، و هر چه بر سر ما آمد از دست سواران بود و اگر آنان هم پياده مىبودند به خواست خدا از عهدهء ايشان برمىآمديم . در همان حال سوارى پيش آمد و ضربتى به من زد كه آن را با سپر رد كردم و شمشيرش كارگر نيفتاد او پشت كرد و من با شمشير اسب او را پى زدم و آن سوار بر پشت افتاد . پيامبر ( ص ) خطاب به پسرم فرياد كشيدند كه اى پسر ام عمارة مادرت را درياب . پسرم به يارى من شتافت و دشمن را كشتم . محمد بن عمر واقدى ما را خبر داد و گفت ابو بكر بن عبد الله بن ابى سبرة از عمرو بن يحيى از مادرش از عبد الله بن زيد - پسر ديگر ام عمارة - براى من نقل كرد كه مىگفته است * در جنگ احد از ناحيهء بازوى چپ زخمى شدم ، مردى به تناورى درخت خرما مرا زخمى كرد و بدون توجه به من رفت ، خون‌ريزى بند نمىآمد ، پيامبر فرمودند زخمت را ببند ، مادرم پيش آمد او پارچه‌هاى آماده‌يى در هميان خود داشت كه براى زخم‌بندى آماده كرده بود ، مادرم در حالى كه پيامبر ( ص ) ايستاده بودند و مرا مىنگريستند زخم مرا بست و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 413 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد