( 1 ) راهى كه مىرويد يعنى جنگ خيبر همراه شما باشيم زخمىها را زخمبندى و مداوا كنيم و به آنچه مىتوانيم مسلمانان را يارى رسانيم ، پيامبر فرمودند در پناه بركت خدا ، گويد ما همراه آن حضرت رفتيم مرا كه دختركى كم سن و سال بودم رسول خدا ( ص ) پشت سر خود و روى باردان - خرجين - سوار كرد . پيامبر براى نماز صبح پياده شد و شتر را خواباند ، من ناگاه روى باردان نشان خونى ديدم كه از من بيرون آمده بود و اين نخستين بار بود كه خون مىديدم ، شرمسار شدم و كنار ناقه پناه بردم ، پيامبر ( ص ) كه شرمسارى من و نشان خون را ديد پرسيد « شايد حيض شدهاى ؟ » گفتم آرى ، فرمود « نخست خودت را رو به راه كن آنگاه ظرفى آب بردار و در آن اندكى نمك بريز و خرجين را با آن بشوى و اين كار را تكرار كن » ، و من چنان كردم ، و چون خداوند خيبر را براى ما گشود غنيمتى بسيار بهره مسلمانان شد ولى براى ما سهمى از آن معين نشد و همين گردنبند را كه مىبينى و بر گردن من است رسول خدا از ميان غنايم برگرفت و به دست خويش بر گردن من بست و به خدا سوگند هرگز از من جدا نخواهد شد و تا هنگام مرگ بر گردنش بود و وصيت كرد كه آن را همراه او دفن كنند ، اميه دختر قيس هر گاه كه غسل مىكرد در آب غسل خود اندكى نمك مىريخت و وصيت كرد كه در آب غسل ميت او هم اندكى نمك اضافه شود .
امّ حفيد هلالى
پس از هجرت مسلمان شد و با رسول خدا بيعت كرد ، او همان بانويى است كه چند سوسمار را به پيامبر هديه كرد .
ام سنبلة مالكى
از شاخه اسلم قبيله خزاعه است ، او پس از هجرت مسلمان شد و با رسول خدا بيعت كرد .
محمد بن عمر واقدى از عبد الله بن جعفر از عبد الرحمان بن حرمله از عبد الله بن ينّار ، از عروة بن زبير از عايشه همسر پيامبر ( ص ) ما را خبر داد كه مىگفته است چون به مدينه آمديم پيامبر ( ص ) ما را از پذيرفتن هديه از اعراب صحرانشين نهى فرمود ، ام سنبله اسلمى براى ما ظرف شيرى آورد و من از پذيرفتن آن خوددارى كردم در همان حال پيامبر ( ص )