( 1 ) محمد بن عمر واقدى از محمد بن صالح بن دينار از عاصم بن عمر بن قتادة ما را خبر داد كه مىگفته است * ليلى دختر خطيم خود را به پيامبر ( ص ) بخشيد و پيامبر پذيرفت ، گويد ليلى ناپسندانه سوار بر استرهاى خود مىشد و نكوهيدهخوى بود ، او گفت به خدا سوگند كارى مىكنم كه محمد در اين قبيله انصار ازدواج نكند و به خدا سوگند پيش او مىروم و خود را به او مىبخشم ، او پيش پيامبر ( ص ) رفت ، ايشان با يكى از ياران خود ايستاده بود و بدون آنكه متوجه باشد ناگاه ليلى را ديد كه دست بر شانهء آن حضرت نهاده است . فرمود اين كيست كه او را شير به درد و بخورد ، گفت من ليلى دختر سرور و سالار قوم هستم و خود را به تو بخشيدم . پيامبر فرمودند پذيرفتمت ، اينك برگرد تا دستورم به تو برسد ، ليلى چون پيش قوم خود برگشت او را گفتند تو كسى نيستى كه با هووها شكيبايى داشته باشى و خداوند براى رسول خود روا دانسته كه هر چند زنى كه مىخواهد به همسرى برگزيند ، او به حضور پيامبر برگشت و گفت خداوند براى تو زنها را حلال فرموده است و من زنى زبان درازم و تحمل هووها را ندارم مرا رها فرماى ، و پيامبر فرمود رهايت كردم .
امّ هانى دختر ابو طالب
بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصىّ ، نام اصلى ام هانى فاخته بوده است هر چند هشام بن كلبى مىگويد نامش هند بوده ولى همان فاخته مورد نظر بيشتر محدثان است . مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصى است .
هشام بن محمد بن سائب كلبى ، از پدرش ، از ابو صالح از ابن عباس ما را خبر داد كه مىگفته است * به روزگار جاهلى - پيش از بعثت - پيامبر ( ص ) از عموى خود دخترش ام هانى را خواستگارى فرمود ، در همان هنگام هبيرة پسر ابو وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم هم از او خواستگارى كرد و ابو طالب ام هانى را به همسرى هبيره درآورد ، پيامبر ( ص ) فرمودند عمو جان ! دختر به هبيره دادى و مرا رها كردى ، ابو طالب گفت اى برادر زاده ما هم از ايشان دختر گرفته بوديم و آدم گرامى بايد نسبت به شخص گرامى پاداش بدهد .
سپس ام هانى مسلمان شد و اسلام ميان او و هبيره جدايى افكند ، و پيامبر ( ص ) از او براى خود خواستگارى فرمود ، ام هانى گفت من به روزگار جاهلى شما را دوست مىداشتم