( 1 ) مورد توجه ايشان قرار خواهى گرفت .
واقدى ما را خبر داد و گفت موسى بن عبيده از عمر بن حكم از ابو اسيد ساعدى برايم حديث كرد كه مىگفته است * رسول خدا ( ص ) مرا براى آوردن آن بانوى جونيه كه در ناحيهء نجد ساكن بودند فرستاد ، من او را آوردم و در كوشكهاى بنى ساعده منزل دادم ، آنگاه به حضور پيامبر رفتم و ايشان را آگاه كردم ، ايشان پياده آمد و چون پيش او رسيد به زانو نشست و اراده فرمود تا او را ببوسد و اين شيوه آن حضرت نسبت به همسران خود كه آراسته شده بودند بود ، آن زن در آن حال خطاب به پيامبر گفت از تو به خدا پناه مىبرم ، پيامبر ( ص ) از او فاصله گرفت و فرمود همانا كه به خدا پناه بردى ، آنگاه از جاى برخاست و به من دستور فرمود كه او را پيش قوم خودش برگردانم .
محمد بن عمر واقدى ، از عبد اللّه بن جعفر ، از عمرو بن صالح ، از سعيد بن عبد الرحمان بن ابزى ما را خبر داد كه مىگفته است * به آن بانوى جونيه گفته بودند كه اگر از رسول خدا به خدا پناه ببرى براى تو بهتر است و به بهرهء بيشترى از ايشان مىرسى ، و چون زيبايى و خوبرويى او را ديده بودند بدين گونه او را فريب دادند و هيچ بانويى از همسران رسول خدا غير از او از آن حضرت به خدا پناه نبرده بود ، به پيامبر ( ص ) گفتند كه چه كسى او را به گفتن آن جمله واداشته است ، رسول خدا فرمود آرى آنان همان زنان اطراف يوسفاند و فريب آنان بزرگ است ، گويد نام آن بانو اسماء و دختر نعمان بن ابى جون بود .
و همو از عبد اللّه بن جعفر ما را خبر داد كه نام آن بانو اميه و دختر نعمان بن ابى جون بوده است .
و نيز همو ، از عبد اللّه بن جعفر از ابن ابى عون ما را خبر داد كه مىگفته است * رسول خدا ( ص ) آن بانوى جونيه را به ماه ربيع الاول سال نهم هجرت عقد فرمود .
و همو ، از عبد الرحمان بن ابى الزناد ، از هشام بن عروة ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * وليد بن عبد الملك براى او نامه نوشته و پرسيده است كه آيا رسول خدا ( ص ) با قتيله خواهر اشعث بن قيس ازدواج فرموده است ؟ و عروه پاسخ داده است كه پيامبر ( ص ) هرگز نه با او و نه با زن كنديه ديگرى جز همان زن جونيه ازدواج نكرده است ، و چون همان زن را هم به مدينه آوردند پيامبر ( ص ) به او نگاهى افكند و او را طلاق داد بدون اينكه با او زفاف فرموده باشد .
همچنين واقدى از معمر از زهرى ما را خبر داد كه مىگفته است * رسول خدا هيچ
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 148
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٤٨