( 1 ) كه مىگفته است * در كوفه هيچ سرپرست قبيلهيى نيست مگر اينكه كافر است .
گويد محمد بن عبد الله انصارى ، از ابن عون ما را خبر داد كه مىگفته است * پيش ابراهيم بوديم مردى آمد و گفت : اى ابا عمران خدا را فراخوان كه مرا شفا دهد . گويد : ديدم كه او را اين سخن سخت ناخوش آمد به گونهيى كه نشان آن را در چهرهاش ديدم يا متوجه شدم كه چهرهاش دژم شد ، سپس چنين گفت كه مردى به حضور حذيفه آمد و گفت : خدا را فراخوان كه مرا بيامرزد . حذيفه گفت : خدايت نيامرزد . آن مرد از حذيفه كناره گرفت و گوشهيى نشست . پس از آن حذيفه به او گفت : خداوند تو را همان جا در آورد كه حذيفه را در خواهد آورد ، آيا خوشنود شدى ؟ ابراهيم گفت : اين چگونه است كه يكى از شما پيش مردى مىآيد و گمان مىكند همه حال و شأن او را درست شمارش كرده است و او همان است كه او مىخواهد - دعاى او پذيرفته و بر آمده مىشود . و در حضور ابراهيم بودم از سنت ياد و بر آن ترغيب كرد و آنچه را مردم بدعت آوردهاند ياد و از آن اظهار ناخشنودى كرد و در آن باره سخن گفت .
گويد عفان بن مسلم ، از يعقوب بن اسحاق ، از ابن عون ما را خبر داد كه مىگفته است * ابراهيم پيش دولتمردان آمد و شد مىكرده و از آنان جايزه مىخواسته است .
گويد قبيصة بن عقبه ، از سفيان ، از منصور و ابراهيم بن مهاجر يا از يكى از آن دو ما را خبر داد كه مىگفته است * ابراهيم پيش پسر اشتر - يعنى ابراهيم بن مالك اشتر - رفت ، پسر اشتر او را جايزه داد و ابراهيم پذيرفت .
گويد محمد بن ربيعه كلابى ، از علاء بن زهير ازدى ما را خبر داد كه گفته است * ابراهيم پيش پدرم كه امير حلوان بود [ 1 ] آمد . پدرم او را بر ماديان سوار كرد و چند جامه و هزار درم به او بخشيد و او پذيرفت .
گويد عبد الحميد بن عبد الرحمان حمّانى ، از اعمش ما را خبر داد كه * نعيم بن ابى هند به ابراهيم سبوى بزرگى از افشره هديه كرد و چون ابراهيم آن را بسيار شيرين ديد جوشاند و به صورت شيره و ربّ در آورد .
گويد محمد بن ربيعه كلابى ، از اعمش ما را خبر داد كه مىگفته است * نديدم كه ابراهيم به هنگام تلاوت قرآن صداى خود را نيكو كند و يا به صورت ترجيع قرآن بخواند .
هامش
[ 1 ] . از شهرهاى شمال شرقى و سردسير منطقه سواد - عراق - است كه پس از جلولاء به دست مسلمانان گشوده شده است ، ياقوت در آن باره به تفصيل سخن گفته است . به معجم البلدان ، ج 3 ، ص 323 مراجعه شود .