( 1 ) اسود چنين از گفتهء آن حضرت نقل كردهاند و اين كار را بر خود آسانتر مىيابم .
گويد محمد بن عبد الله انصارى ، از عبد الله بن عون ما را خبر داد كه مىگفته است * پيش ابراهيم رفتم . در اين هنگام حماد پيش او آمد و شروع به پرسش كرد و چند دسته گل و گياه نورسته - ميوههاى نوبر - همراه داشت . ابراهيم پرسيد اين چيست ؟ گفت :
ميوههاى نوبر . ابراهيم گفت : مگر تو را از اين كار منع نكرده بودم .
گويد احمد بن عبد الله بن يونس ، از ابو بكر بن عياش ، از عاصم ما را خبر داد كه مىگفته است * هر گاه كسى پيش ابو وائل مىآمد و از او استفتاء مىكرد ، مىگفت : پيش ابو رزين برو و از او بپرس سپس پيش من بيا و خبر بده كه چه پاسخى به تو داده است . گويد ابو رزين با او در همان خانه ساكن بود . گاهى كه از او مسأله مىپرسيدند مىگفت : پيش ابراهيم برو از او بپرس و برگرد و هر پاسخى را كه داد به من خبر بده .
گويد عفان بن مسلم ، از ابو عوانه ، از مغيره ما را خبر داد كه * ابراهيم مىگفته است خوش ندارد به ستون تكيه دهد .
گويد محمد بن عبد الله اسدى ، از سفيان ، از ابو قيس ما را خبر داد كه مىگفته است * ابراهيم را در حالى كه پسرك سر تراشيدهيى بود مىديدم كه روز جمعه ركاب علقمه را مىگرفت .
گويد فضل بن دكين ما را خبر داد و گفت ابو بكر بن عياش براى ما نقل كرد كه * از اعمش پرسيدم چند تن در درس ابراهيم جمع مىشدند ؟ گفت : چهار پنج تن . ابو بكر مىگويد : پيش حبيب هم ده تن نديدم و دو تن را نديدم كه از او مسأله بپرسند .
گويد احمد بن عبد الله بن يونس ما را خبر داد كه مندل ، از اعمش براى ما نقل كرد كه مىگفته است * خيثمه به من [ اعمش ] گفت : چرا تو و ابراهيم به مسجد بزرگ كوفه مىرويد و آن جا مىنشينيد و كارگزاران مردم و پاسدارها هم كنار شما مىنشينند ؟
اعمش مىگويد : اين موضوع را به ابراهيم گفتم . گفت : اين كه ما در مسجد بنشينيم و آنها هم كنار ما بنشينند براى من دوست داشتنىتر از اين است كه از مردم كناره بگيرم و مردم با آراء ياوه ما را متهم سازند .
گويد فضل بن دكين و محمد بن عبد الله و قبيصة بن عقبه هر سه ، از سفيان ، از حسن بن عمرو ما را خبر دادند كه مىگفته است * ابراهيم مىگفت هرگز با كسى ستيز نكردهام .
گويد عمرو بن عاصم ، از حماد بن زيد ، از ابن عون ما را خبر داد كه مىگفته است
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 728
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧٢٨