( 1 ) حراش ما را خبر داد كه مىگفته است * برادرم ربيع سخت بيمار شد . هنگامى كه حال او سنگين شد براى انجام كارى برخاستم و بيرون رفتم و چون برگشتم پرسيدم برادرم در چه حال است ؟ گفتند : جان سپرد . « انا لله و انا اليه راجعون » گفتم و كنار او رفتم كه او را همانگونه كه نسبت به مردگان انجام مىدهند بر پشت خوابانده بودند و بر او پارچه پيچيده بودند . من فرمان دادم كه او را غسل دهند و حنوط و كفن كنند . در همان حال ناگاه پارچه را تكان داد و آن را از چهره خود كنار زد و با آنكه پيش از مرگ سخت بيمار بود به كمال سلامت برگشته بود . او گفت : درود بر شما باد . گفتم : اى برادر درود و رحمت خدا بر تو باد ، برادر عزيزم آيا پس از مرگ سخن مىگويى ؟ گفت : آرى پس از جدا شدن از شما خداى خود را ديدار كردم ، و او با روح و ريحان و بدون آنكه خشمگين باشد مرا پذيرا شد و جامههاى سبزگون سندس و استبرق بر من پوشاند و كار را آسانتر از آنچه در پندارهاى شماست ديدم . اينك مبادا كه به خود شيفته شويد كه از پروردگار خويش اجازه گرفتم تا شما را مژده دهم ، پيكر مرا كنار آرامگاه حضرت ختمى مرتبت ببريد كه آن حضرت مرا وعده فرموده است كه از من پيشى نگيرد تا به حضورش درآيم . ربعى مىگفته است : به خدا سوگند مردن دوباره او را پس از سخن گفتن او نمىتوانم به چيزى تشبيه كنم جز ريگى كه در آب انداخته باشم و همان دم از ديد من نهان شده باشد .
حارث بن لقيط نخعى
او پدر حنش است كه ابو نعيم - فضل بن دكين و جز او از او روايت كردهاند . حارث در جنگ قادسيه شركت و از عمر روايت كرده است .
فضل بن دكين از گفتهء حنش بن حارث ما را خبر داد كه مىگفته است * پدرم و برخى از شركت كنندگان در جنگ قادسيه را ديدم كه ريشهاى خود را با رنگ زرد خضاب بسته بودند .
فضل بن دكين از گفتهء حنش بن حارث ما را خبر داد كه مىگفته است * پدرم و برخى از شركت كنندگان در جنگ قادسيه را ديدم كه طيلسان مىپوشيدند .
فضل بن دكين از گفتهء حنش بن حارث ما را خبر داد كه مىگفته است * بر انگشت پدرم انگشترى آهنى ديدم . حارث مرد كم حديثى بوده است .